چنان به چشمهء نوش تو آرزومندم * كه راه باديه مستسقيان به آب زلال
ز من چه ديد كه هردم كه آيد از كويت * چو باد بگذرد از پيش من نسيم شمال
رساندهام بكمال از محبّت تو سخن * اگرچه گفتهء خواجو كجا رسد بكمال
شب فراق بگفتيم ترك صبح اميد * جزاى آنكه نگفتيم شكر روز وصال
592 [ اى سواد خط تو شرح مصابيح جمال ]
ح
اى سواد خط تو شرح مصابيح جمال * طاق پيروزهء ابروى تو پيوسته هلال
زلف هندوى تو چينى و ترا رومى روى * چشم ترك تو ختائى و ترا زنگى خال
كى شكيبد دلم از چشمهء نوشت هيهات * تشنه در باديه چون بگذرد از آب زلال
گر بُود شوق حرم بعد منازل سهلست * هجر در راه حقيقت نكند منع وصال
نتوان گفت كه مِى در نظرت هست حرام * زانكه در گلشن فردوس بُود باده حلال
بر بناگوش تو خال حبشى هركه بديد * گفت بر گوشهء خورشيد نشستست بلال
چون خيال تو درآيد به عيادت ز درم * خويش را باز ندانم من مسكين ز خيال
گفتم از ديده شوم غرقهء خون روزى چند * چشم دريادل من شور برآورد كه سال
چه كند گر نكند شرح جمالت خواجو * كه به وصف تو رساندست سخن را بكمال
593 [ زهى گرفته خور از طلعت تو فال جمال ]
س
زهى گرفته خور از طلعت تو فال جمال * نشانده قدّ تو در باغ جان نهال جمال
نوشته منشى ديوان صنع لميزلى * به مشك بر ورق لالهات مثال جمال
خيال روى تو تا ديدهام نمىرودم * ز دل جمال خيال وز سر خيال جمال
چو روشنست كه هر روز را زوالى هست * مباد روى چو روز ترا زوال جمال
كسى كه نيست چو من تشنهء جمال حرم * حرام باد برو شربت زلال جمال
هواى يار همائى بلندپروازست * كه در دلم طيران مىكند ببال جمال
خرد چو ديد كه خواجو فداى او شد گفت * زهى كمال كمال و زهى جمال جمال