تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
نرگس جادوى تو ديدن بخواب * فتنه بود خاصه بتعبير عشق آب زر از چهرهء خواجو برفت * از چه ز خاصيّت اكسير عشق

579 [ باز برافراختيم رايت سلطان عشق ]

ح
باز برافراختيم رايت سلطان عشق * بار دگر تاختيم بر سر ميدان عشق ملك جهان كرده‌ايم وقف سر كوى يار * گوى دل افكنده‌ايم در خم چوگان عشق از سر مستى كشيم گرده رهبان دير * بر در هستى زنيم نوبت سلطان عشق جان چه بُود تا كنيم در ره عشقش نثار * پاى ملخ چون بريم نزد سليمان عشق عقل درين دير كيست مست شراب الست * روح در اين باغ چيست بلبل بستان عشق جان كه بُود تشنه‌ئى بر لب آب حيات * دل چه بُود حلقه‌ئى بر در زندان عشق سرنكشد از كمند بستهء زنجير مهر * بازنگردد به تير خستهء پيكان عشق سير نگردد ببحر تشنهء درياى وصل * روى نتابد ز سيل غرقهء طوفان عشق چون به قيامت برم حسرت رخسار دوست * بردمد از خاك من لالهء نعمان عشق صدره اگر دست مرگ چاك زند دامنم * بار دگر برزنم سر ز گريبان عشق كى به نهايت رسد راه‌روان را سلوك * زانكه ندارد كنار راه بيابان عشق مرغ سحرخوان دل نعره برآرد ز شوق * چون به مشامش رسد بوى گلستان عشق گر چو قلم تيغ تيز بر سر خواجو نهند * سر نتواند كشيد از خط فرمان عشق

580 [ سِرى بالعِيس أصحابى وَ لِى فى العيس مَعشوق ]

ح
سِرى بالعِيس أصحابى وَ لِى فى العيس مَعشوق * ألا يا راهِبَ الدير فَهَل مرت بك النوق فتاده ناقه در غرقاب از آب چشم مهجوران * و فوق النوقِ خيمات و فِى الخيمات مَعشوق سزد گر دست گيريدم كه كار از دست بيرون شد * أخِلّائى أغيثونى و ثوبُ الصَّبر مَمزوق مقيم از گلشن طبعم نسيم شوق مىآيد * وَ من رأسى إلى رِجلى حديث العشق منموق