تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
اى بت گل‌رخ بگردان بادهء گلرنگ را * تا برد ز آئينهء جانم مى چون زنگ زنگ بلبل دستان‌سرا را گو برآر آواى ناى * مطرب بلبل‌نوا را گو بزن در چنگ چنگ باز چون گلگون مى ساقى بميدان درفكند * اى حريفان بركشيد اسب طرب را تنگ تنگ نام و ننگ ار عاشقى درباز خواجو در رهش * زانكه باشد عشق‌بازان را ز نام و ننگ ننگ

586 [ نيستى آنكه زنى شيشهء هستى بر سنگ ]

س
نيستى آنكه زنى شيشهء هستى بر سنگ * ورنه در پات فتادى فلك مينارنگ تا بكى گوش كنى بر نفس پرده‌سراى * تا بكى چنگ زنى در گره گيسوى چنگ روى ازين قبله بگردان كه نمازى نبود * رو بمحراب و نظر در عقب شاهد شنگ گوش سوى غزل و ديده سوى چشم غزال * سگ صيّاد ز چشمش نرود صورت رنگ بر كفت بادهء چون زنگ و دلت پرزنگار * وقت آنست كه از آينهء بزدائى زنگ روح را كس نكند دستخوش نفس خسيس * عاقلان آينهء چين نفرستند به زنگ اگرت ديو طبيعت شكند پنجهء عقل * چكند آهوى وحشى چو شود صيد پلنگ كاروان از پس و ره دور و حرامى در پيش * بار ما شيشه و شب تار و همه ره خرسنگ خيز و يكره علم از چرخ برون زن خواجو * كه فراخست جهان و دل غمگين تو تنگ

587 [ چو هيچ‌گونه ندارم به حضرت تو مجال ]

ح
چو هيچ‌گونه ندارم به حضرت تو مجال * شوم مقيم درت بالغدوّ و الآصال شگفت نيست اگر صيد گشت مرغ دلم * كه در هواى تو سيمرغ بفكند پروبال كرا وصال ميسّر شود كه در كويت * مجال نيست كسى را مگر نسيم شمال نشسته‌ام مترصّد كه از دريچهء صبح * مگر طلوع كند آفتاب روز وصال ز خاكم آتش عشقت هنوز شعله زند * چو بگذرى بسر خاك من پس از صد سال ترا اگرچه ز امثال ما ملال گرفت * گرفت بىتو مرا از حيات خويش ملال مقيم در دل خواجو توئى و مىدانى * چه حاجتست بتقرير با تو صورت حال