اى بت گلرخ بگردان بادهء گلرنگ را * تا برد ز آئينهء جانم مى چون زنگ زنگ
بلبل دستانسرا را گو برآر آواى ناى * مطرب بلبلنوا را گو بزن در چنگ چنگ
باز چون گلگون مى ساقى بميدان درفكند * اى حريفان بركشيد اسب طرب را تنگ تنگ
نام و ننگ ار عاشقى درباز خواجو در رهش * زانكه باشد عشقبازان را ز نام و ننگ ننگ
586 [ نيستى آنكه زنى شيشهء هستى بر سنگ ]
س
نيستى آنكه زنى شيشهء هستى بر سنگ * ورنه در پات فتادى فلك مينارنگ
تا بكى گوش كنى بر نفس پردهسراى * تا بكى چنگ زنى در گره گيسوى چنگ
روى ازين قبله بگردان كه نمازى نبود * رو بمحراب و نظر در عقب شاهد شنگ
گوش سوى غزل و ديده سوى چشم غزال * سگ صيّاد ز چشمش نرود صورت رنگ
بر كفت بادهء چون زنگ و دلت پرزنگار * وقت آنست كه از آينهء بزدائى زنگ
روح را كس نكند دستخوش نفس خسيس * عاقلان آينهء چين نفرستند به زنگ
اگرت ديو طبيعت شكند پنجهء عقل * چكند آهوى وحشى چو شود صيد پلنگ
كاروان از پس و ره دور و حرامى در پيش * بار ما شيشه و شب تار و همه ره خرسنگ
خيز و يكره علم از چرخ برون زن خواجو * كه فراخست جهان و دل غمگين تو تنگ
587 [ چو هيچگونه ندارم به حضرت تو مجال ]
ح
چو هيچگونه ندارم به حضرت تو مجال * شوم مقيم درت بالغدوّ و الآصال
شگفت نيست اگر صيد گشت مرغ دلم * كه در هواى تو سيمرغ بفكند پروبال
كرا وصال ميسّر شود كه در كويت * مجال نيست كسى را مگر نسيم شمال
نشستهام مترصّد كه از دريچهء صبح * مگر طلوع كند آفتاب روز وصال
ز خاكم آتش عشقت هنوز شعله زند * چو بگذرى بسر خاك من پس از صد سال
ترا اگرچه ز امثال ما ملال گرفت * گرفت بىتو مرا از حيات خويش ملال
مقيم در دل خواجو توئى و مىدانى * چه حاجتست بتقرير با تو صورت حال