مىخوارهء سرمست به دنيا نكند ميل * ديوانهء مدهوش ز دانش نزند لاف
صيد صلحا مىكند آن آهوى صيّاد * خون عقلا مىخورد اين غمزهء سيّاف
هردم كه شود دُرج عقيقت گهرافشان * گوهر ز حيا آب شود در دل اصداف
آنكس كه دل از هر دوجهان در كرمت بست * به روى چه بود گر بگشائى در اعطاف
كام دل درويش جزين نيست كه گهگاه * در وى نگرد شاه جهان از سر الطاف
آن به كه زبان دركشم از وصف جمالت * زيرا كه به كنهش نرسد خاطر وصاف
نقد دل مغشوش به بازار تو برديم * گفتند كه كس قلب نيارد بر صرّاف
خواجو به ملامت ز درت بازنگردد * عنقا نتواند كه نشيمن نكند قاف
575 [ شميم باغ بهشتست يا نسيم عراق ]
ش
شميم باغ بهشتست يا نسيم عراق * كه گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق
برون ز خامه كه او همزبان بود ما را * كه دستگير تواند شد از سر اشفاق
ترا بقتل احبّا مؤاخذت نكنند * مگر به خون شهيدان ضرب تيغ فراق
كجا رسد به كمندت كه لاشهئى كه مراست * اگرچه برق شود كى رسد بگرد فراق
در آن زمان كه بود قالبم عظام رميم * كنند نفحهء عشقت ز خاكم استنشاق
به تلخى ار چه بشد خسرو از جهان او را * حلاوت لب شيرين نمىرود ز مذاق
تو آفتاب بلندى ولى برون ز زوال * تو ماه مهرفروزى ولى برى ز محاق
دلم ز به هرچه با طرّه تو بندد عهد * كه هندو است و به يك موى بشكند ميثاق
كسى كه سرور جادوگران بود پيوست * بود چو ابروى شوخت به چشمبندى طاق
ترا كه اين همه قول مخالفست رواست * كه ياد مىنكنى هيچ نوبت از عشّاق
نوازشى بكن از اصفهان كه گشت روان * از آب ديده ما زنده رود سوى عراق
كمال رتبت خواجو همينقدر كافيست * كه هست بندهاى از بندگان بواسحق
576 [ اى برده عارضت به لطافت ز مه سبق ]
ح
اى برده عارضت به لطافت ز مه سبق * دل غرق خون ديده ز مهر رخت شفق
خورشيد بر زمين زده پيش رخت كلاه * ريحان در آب شسته ز شرم خطت ورق
دينار جسته از زر رخسار من طلا * وانگاه از درست رخم كرده سكّه دق