تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
مىخوارهء سرمست به دنيا نكند ميل * ديوانهء مدهوش ز دانش نزند لاف صيد صلحا مىكند آن آهوى صيّاد * خون عقلا مىخورد اين غمزهء سيّاف هردم كه شود دُرج عقيقت گهرافشان * گوهر ز حيا آب شود در دل اصداف آن‌كس كه دل از هر دوجهان در كرمت بست * به روى چه بود گر بگشائى در اعطاف كام دل درويش جزين نيست كه گهگاه * در وى نگرد شاه جهان از سر الطاف آن به كه زبان دركشم از وصف جمالت * زيرا كه به كنهش نرسد خاطر وصاف نقد دل مغشوش به بازار تو برديم * گفتند كه كس قلب نيارد بر صرّاف خواجو به ملامت ز درت بازنگردد * عنقا نتواند كه نشيمن نكند قاف

575 [ شميم باغ بهشتست يا نسيم عراق ]

ش
شميم باغ بهشتست يا نسيم عراق * كه گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق برون ز خامه كه او هم‌زبان بود ما را * كه دستگير تواند شد از سر اشفاق ترا بقتل احبّا مؤاخذت نكنند * مگر به خون شهيدان ضرب تيغ فراق كجا رسد به كمندت كه لاشه‌ئى كه مراست * اگرچه برق شود كى رسد بگرد فراق در آن زمان كه بود قالبم عظام رميم * كنند نفحهء عشقت ز خاكم استنشاق به تلخى ار چه بشد خسرو از جهان او را * حلاوت لب شيرين نمىرود ز مذاق تو آفتاب بلندى ولى برون ز زوال * تو ماه مهرفروزى ولى برى ز محاق دلم ز به هرچه با طرّه تو بندد عهد * كه هندو است و به يك موى بشكند ميثاق كسى كه سرور جادوگران بود پيوست * بود چو ابروى شوخت به چشم‌بندى طاق ترا كه اين همه قول مخالفست رواست * كه ياد مىنكنى هيچ نوبت از عشّاق نوازشى بكن از اصفهان كه گشت روان * از آب ديده ما زنده رود سوى عراق كمال رتبت خواجو همين‌قدر كافيست * كه هست بنده‌اى از بندگان بواسحق

576 [ اى برده عارضت به لطافت ز مه سبق ]

ح
اى برده عارضت به لطافت ز مه سبق * دل غرق خون ديده ز مهر رخت شفق خورشيد بر زمين زده پيش رخت كلاه * ريحان در آب شسته ز شرم خطت ورق دينار جسته از زر رخسار من طلا * وانگاه از درست رخم كرده سكّه دق
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 264 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى