به چشم آهوى ليلى نظر كن مجنون * گهى كه بر سر خاكش چرا كنند سباع
برو طبيب و صداعم مده كه مخمورم * مگر به باده رهائى دهى مرا ز صداع
بيا و جام عقارم بده كه تا بودم * نه با عقار تعلّق گرفتهام نه ضياع
چگونه از خط حكم تو سر بگردانم * كه من مطيعم و حكم تو پيش بنده مطاع
شدى و بىتو بهر شارعى كه بگذشتم * ز دود سينه هوا بر سرم ببست شِراع
به روشنى نتوان بار بر شتر بستن * كه همچو شام بود تيره بامداد وداع
به رقعهاى دل ما شاد كن كه در غم تو * بسى به خونجگر نسخ كردهايم رقاع
مرا از آنچه كه گيرد حرامى از پسوپيش * چو ترك خويش گرفتم چه غم خورم ز متاع
بمهد خاك برد با تو دوستى خواجو * كه شير مهر تو خوردست در زمان رضاع
573 [ بيار باده كه وقت گلست و موسم باغ ]
ش
بيار باده كه وقت گلست و موسم باغ * ز مهر بر دل پرخون لاله بنگر داغ
دماغ عقل معطّر كن از شمامهء مى * بود كه بوى عفافش برون رود ز دماغ
گهى كه زاغ شب از آشيان كند پرواز * ز عكس باده چو چشم خروس كن پر زاغ
اگر چراغ نباشد به تيره شب شايد * چرا كه باغ برافروخت از شكوفه چراغ
بَر آتش رخ گل آب مىفشاند ميغ * وز آب آينهگون زنگ مىزدايد ماغ
ببين كه مرغ چمن دمبهدم هزار سلام * بدست باد صبا مىكند بباغ ابلاغ
ز رهگذار نسيم بهار رنگآميز * شدست ساحت بستان چو كلبهء صبّاغ
خوشا به طرف گلستان شراب نسرين بوى * ز دست لالهعذاران عنبرينِ اصداغ
چو راغ را شود از لاله شُقّه خونآلود * به خون لاله ببايد گرفت دامن راغ
مگو حكايت پيمان و نام توبه مبر * كه نيست از مى و پيمانهام به توبه فراغ
بصحن باغ قدح نوش و غم مخور خواجو * كه آنكه باغ بنا كرد برنخورد از باغ
574 [ چون آتش خور شعله زد از شيشهء شفاف ]
ش
چون آتش خور شعله زد از شيشهء شفاف * در آب معقد فكن آن آتش نشّاف
گر باد صبا مشك نسيمست عجب نيست * كآهوى شب افتاد كنون نافهاش از ناف
منعم مكن اى محتسب از باده كه صوفى * بىجام مصفّا نتواند كه شود صاف