ما به چشم خويش رخسار تو نتوانيم ديد * ديده بگشاى و به چشم خويش بين رخسار خويش
كار ما انديشهء بىخويشى و بىكيشى است * هركه را بينى بود انديشهئى در كار خويش
خويش را خواجو شناسد گرچه او را قدر نيست * هم به قدر خويش داند هركسى مقدار خويش
چون ز خويش و آشنا بيگانه شد باشد غريب * گر كند بيگانگان را محرم اسرار خويش
568 [ آوردهايم روى بسوى ديار خويش ]
س
آوردهايم روى بسوى ديار خويش * باشد كه بنگريم دگر روى يار خويش
صوفى و زهد و مسجد و سجّاده و نماز * ما و مى مغانه و روى نگار خويش
چون زلف ليلى از دو جهان كردم اختيار * مجنونم ار ز دست دهم اختيار خويش
كردم گذار بر سر كويش و زين سپس * تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خويش
چون هيچ برقرار نمىماند از چه روى * ماندست بىقرارى من برقرار خويش
زانرو كه هرچه ديدهام از خويش ديدهام * هردم كنم ز ديده سزا در كنار خويش
در بندگى چو كار من خسته بندگيست * تا زندهام چگونه كنم ترك كار خويش
چون ما شكار آهوى شيرافكن توئيم * گر مىكشى بدور ميفكن شكار خويش
خواجو چو كردهاى سبق خون دل روان * از لوح كائنات فروشو غبار خويش
569 [ به شهريار بگوئيد حال اين درويش ]
ش
به شهريار بگوئيد حال اين درويش * به شهريار بريد آگهى از اين دل ريش
مدد كنيد كه دورست آب و ما تشنه * حرامى از عقب و روز گرم و ره در پيش
توانگران چو علم بر كنار دجله زنند * مگر دريغ ندارند آبى از درويش
اگر تو زهر دهى همچو شهد نوش كنم * به حكم آنكه ز دست تو نوش باشد نيش
به نوك ناوك چشم تو هركه قربان شد * ازو چه چشم توان داشتن رعايت كيش
از آستان تو دورى نكردم انديشه * چرا كه گوش نكردم بعقل دورانديش
اگر گرفت دلم ترك خويش و بيگانه * غريب نيست كه بيگانه گشته است از خويش