تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
ما به چشم خويش رخسار تو نتوانيم ديد * ديده بگشاى و به چشم خويش بين رخسار خويش كار ما انديشهء بىخويشى و بىكيشى است * هركه را بينى بود انديشه‌ئى در كار خويش خويش را خواجو شناسد گرچه او را قدر نيست * هم به قدر خويش داند هركسى مقدار خويش چون ز خويش و آشنا بيگانه شد باشد غريب * گر كند بيگانگان را محرم اسرار خويش

568 [ آورده‌ايم روى بسوى ديار خويش ]

س
آورده‌ايم روى بسوى ديار خويش * باشد كه بنگريم دگر روى يار خويش صوفى و زهد و مسجد و سجّاده و نماز * ما و مى مغانه و روى نگار خويش چون زلف ليلى از دو جهان كردم اختيار * مجنونم ار ز دست دهم اختيار خويش كردم گذار بر سر كويش و زين سپس * تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خويش چون هيچ برقرار نمىماند از چه روى * ماندست بىقرارى من برقرار خويش زان‌رو كه هرچه ديده‌ام از خويش ديده‌ام * هردم كنم ز ديده سزا در كنار خويش در بندگى چو كار من خسته بندگيست * تا زنده‌ام چگونه كنم ترك كار خويش چون ما شكار آهوى شيرافكن توئيم * گر مىكشى بدور ميفكن شكار خويش خواجو چو كرده‌اى سبق خون دل روان * از لوح كائنات فروشو غبار خويش

569 [ به شهريار بگوئيد حال اين درويش ]

ش
به شهريار بگوئيد حال اين درويش * به شهريار بريد آگهى از اين دل ريش مدد كنيد كه دورست آب و ما تشنه * حرامى از عقب و روز گرم و ره در پيش توانگران چو علم بر كنار دجله زنند * مگر دريغ ندارند آبى از درويش اگر تو زهر دهى همچو شهد نوش كنم * به حكم آنكه ز دست تو نوش باشد نيش به نوك ناوك چشم تو هركه قربان شد * ازو چه چشم توان داشتن رعايت كيش از آستان تو دورى نكردم انديشه * چرا كه گوش نكردم بعقل دورانديش اگر گرفت دلم ترك خويش و بيگانه * غريب نيست كه بيگانه گشته است از خويش
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 261 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى