به عشوه آهوى روباه باز صيّادت * چنان برد دلى مردم كه گرگ گرسنه ميش
بيا و پرده برافكن كه هست خواجو را * شكيب كم ز كم و اشتياق بيش از پيش
570 [ به بزمگاه صبوحى كنون بمجلس خاص ]
ح
به بزمگاه صبوحى كنون بمجلس خاص * حياتبخش بُود جام مِى به حكم خواص
ز شوق مجلس مستان نگر به بزم افق * كه زهره نغمهسرايست و مشترى رقّاص
بسوز مجمر عود اى مقيم خلوت انس * بساز بزم صبوح اى نديم مجلس خاص
بگو كه فاتحهء باب صبحخيزان را * سپيدهدم بدمد حرزى از سر اخلاص
تو از جراحت دلهاى خسته ننديشى * كه در ضمير نيارى كه الجروح قصاص
محبّ روى تو رويم نمىتواند ديد * كه گفتهاند كه القاص لا يحبّ القاص
نه در جمال تو مشتاق را مجال نظر * نه از كمند تو عشّاق را اميد خلاص
ز قيد عشق تو مىخواستم كه بگريزم * گرفت پيش ره اشكم كه لات حين مناص
غريق لجّهء درياى عشق شد خواجو * ولى چو دُر به كف آرد چه غم خورد غوّاص
571 [ بده آن راح روانبخش كه در مجلس خاص ]
ح
بده آن راح روانبخش كه در مجلس خاص * مايهء روحفزائى بود از روى خواص
دوستان شمع شبستان و پريوش ساقى * ماه خوشنغمه نواساز و حريفان رقّاص
عقل را ره نبود بر در خلوتگه عشق * عام را بار نباشد به سراپردهء خاص
اى بسا دُرّ گرانمايه كه آيد به كنار * تا درين بحر بود مردم چشمم غوّاص
آخر اى فاتحهء صبح باخلاص بدم * كه خلاص از شب هجران نبود بىاخلاص
وحشى از قيد تو نگريزد ارش تيغ زنى * كه گرفتار كمندت نكند ياد خلاص
خالص آيد چو زر از روى حقيقت خواجو * گر تو در بوته عشقش بگدازى چو رصاص
572 [ بسوز سينه رسند اهل دل بذوق سماع ]
ش
بسوز سينه رسند اهل دل بذوق سماع * كه شمع سوختهدل را از آتشست شعاع
حديث سوز درون از زبان نى بشنو * ولى چو شمع نباشد چه آگهى ز سماع