تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
ماندست مرا حسرت ديدار تو در دل * كردست دلم حلقهء گيسوى تو در گوش دارم ز تو دلبستگى و مهر و وفا چشم * ليكن چكنم گر تو ندارى دل من گوش خاموش كه چون گل به شكرخنده درآيد * با بلبل بيدل نتوان گفت كه خاموش زان داروى بيهوشى اگر صبح توانى * در ده قدحى تا ز حريفان ببرد هوش تخفيف كن از دور من سوخته جامى * كآتش چو زيادت شود از سر برود جوش خواجو اگرت دست دهد دولت وصلش * زنهار مگو با كس و برمىخور و مىپوش

564 [ سخنى گفتم و صد قول خطا كردم گوش ]

ح
سخنى گفتم و صد قول خطا كردم گوش * قدحى خوردم و صد نيش جفا كردم نوش من همان لحظه كه بر طلعتش افكندم چشم * گفتم اين فتنه ندارد دل مسكينان گوش چون ننالم كه چو از پرده برون آيد گل * نتواند كه شود بلبل بيچاره خموش با چنين شرطه ازين ورطه برون نتوان شد * خاصه كشتى خلل آورده و دريا در جوش آخر اى باده‌پرستان ره ميخانه كجاست * تا كنم دلق مرقّع گروه باده‌فروش يا رب آن مى ز كجا بود كه دوش آوردند * كه چنان مست ببردند مرا دوش‌به‌دوش چون كشم بار فراق تو بدين طاقت و صبر * چون دهم شرح جفاى تو بدين دانش و هوش حلقهء زلف رسن تاب گره‌گير ترا * شد دل خسته سرگشتهء من حلقه‌به‌گوش اگرت پيرهن صبر قبا شد خواجو * دامن يار بدست آر و ز اغيار بپوش

565 [ چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش ]

ح
چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش * چو مست چشم تو گردم مرا كه دارد گوش منم غلام تو ور زانكه از من آزادى * مرا به كوزه‌كشان شرابخانه فروش ببوى آنكه ز خمخانه كوزه‌ئى يابم * روم سبوى خراباتيان كشم بر دوش ز شوق لعل تو سقّاى كوى مىخواران * بديده آب زند آستان باده‌فروش مرا مگوى كه خاموش باش و دم دركش * كه در چمن نتوان گفت مرغ را كه خموش اگر نشان تو جويم كدام صبر و قرار * و گر حديث تو گويم كدام طاقت و هوش مكن نصيحت و از من مدار چشم صلاح * كه من بقول نصيحت‌كنان ندارم گوش شراب پخته به خامان دل فسرده دهيد * كه باده آتش تيزست و پختگان در جوش