تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
هر خسته كه جان پيش سنان تو سپر ساخت * هم زخم سنان تو كند مرهم جانش خواجو چو تصور كند آن جان جهان را * ديگر متصوّر نشود جان و جهانش

557 [ آنكه جز نام نيابند نشان از دهنش ]

ح
آنكه جز نام نيابند نشان از دهنش * بر زبان كى گذرد نام يكى همچو منش راستى را كه شنيدست بدين‌سان سروى * كه دمد سنبل سيراب ز برگ سمنش هركه در چين سر زلف بتان آويزد * آستين پر شود از نافهء مشك ختنش گرچه از مصر دهد آگهى انفاس نسيم * بوى يوسف نتوان يافت جز از پيرهنش هر غريبى كه مقيم در مه‌رويان شد * تا در مرگ كجا ياد بود از وطنش كشتهء عشق چو از خاك لحد برخيزد * چو نكوتر نگرى تر بود از خون كفنش من نه آنم كه بتيغ از تو بگردانم روى * شمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش دوش خواجو سخنى از لب لعلت مىگفت * بچكيد آب حيات از لب و تر شد سخنش

558 [ حسد از هيچ ندارم مگر از پيرهنش ]

ح
حسد از هيچ ندارم مگر از پيرهنش * كه جز او كيست كه برخورد ز سيمين بدنش مى لعل ار چه لطيفست در آن جام عقيق * آن ندارد ز لطافت كه در آن جامه تنش گر در آئينه در آن صورت زيبا نگرد * بو كه معلوم شود صورت احوال منش بوى پيراهن يوسف ز صبا مىشنوم * يا ز بستان ارم نفحهء بوى سمنش باغبان گر به گلستان نگذارد ما را * حبذا نكهت انفاس نسيم چمنش نتواند كه شود بلبل بيچاره خموش * چو نسيم سحرى برخورد از نسترنش دهن تنگ و را وصف نمىآرم كرد * زانكه دانم كه نگنجد سخنى در دهنش به سكه در چنگ فراق تو چو نى مىنالم * هيچ‌كس نيست كه يك‌بار بگويد مزنش خواجو از چشمهء نوش تو چو راند سخنى * مىچكد هر نفسى آب حيات از سخنش