هر خسته كه جان پيش سنان تو سپر ساخت * هم زخم سنان تو كند مرهم جانش
خواجو چو تصور كند آن جان جهان را * ديگر متصوّر نشود جان و جهانش
557 [ آنكه جز نام نيابند نشان از دهنش ]
ح
آنكه جز نام نيابند نشان از دهنش * بر زبان كى گذرد نام يكى همچو منش
راستى را كه شنيدست بدينسان سروى * كه دمد سنبل سيراب ز برگ سمنش
هركه در چين سر زلف بتان آويزد * آستين پر شود از نافهء مشك ختنش
گرچه از مصر دهد آگهى انفاس نسيم * بوى يوسف نتوان يافت جز از پيرهنش
هر غريبى كه مقيم در مهرويان شد * تا در مرگ كجا ياد بود از وطنش
كشتهء عشق چو از خاك لحد برخيزد * چو نكوتر نگرى تر بود از خون كفنش
من نه آنم كه بتيغ از تو بگردانم روى * شمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش
دوش خواجو سخنى از لب لعلت مىگفت * بچكيد آب حيات از لب و تر شد سخنش
558 [ حسد از هيچ ندارم مگر از پيرهنش ]
ح
حسد از هيچ ندارم مگر از پيرهنش * كه جز او كيست كه برخورد ز سيمين بدنش
مى لعل ار چه لطيفست در آن جام عقيق * آن ندارد ز لطافت كه در آن جامه تنش
گر در آئينه در آن صورت زيبا نگرد * بو كه معلوم شود صورت احوال منش
بوى پيراهن يوسف ز صبا مىشنوم * يا ز بستان ارم نفحهء بوى سمنش
باغبان گر به گلستان نگذارد ما را * حبذا نكهت انفاس نسيم چمنش
نتواند كه شود بلبل بيچاره خموش * چو نسيم سحرى برخورد از نسترنش
دهن تنگ و را وصف نمىآرم كرد * زانكه دانم كه نگنجد سخنى در دهنش
به سكه در چنگ فراق تو چو نى مىنالم * هيچكس نيست كه يكبار بگويد مزنش
خواجو از چشمهء نوش تو چو راند سخنى * مىچكد هر نفسى آب حيات از سخنش