درد صاحبنظران را بدوا حاجت نيست * عاشق آنست كه هم درد بُود درمانش
هدف ناوك او سينهء من مىبايد * تا بجاى مژه در ديده كشم پيكانش
هركه را دست دهد طلعت يوسف در چاه * خوشتر از مملكت مصر بُود زندانش
حاصل از عمر گرامى چو همين يك نفسست * اگرت همنفسى هست غنيمت دانش
در ره عشق مسلمان نتوان گفت او را * كه بكفر سر زلفت نبُود ايمانش
پيش روى تو چه حاجت كه بُود شمع بهپاى * چون بمجلس بنشينى نفسى بنشانش
كشتى از ورطهء عشقت نتوان برد برون * زانكه بحريست كه پيدا نبُود پايانش
ميل خواجو همه خود سوى عراقست مگر * صبر ايّوب خلاصى دهد از كرمانش
553 [ آه از آن يار كه نبود خبر از يارانش ]
ش
آه از آن يار كه نبود خبر از يارانش * داد از آنكس كه نباشد غم غمخوارانش
يارى آن نيست كه آگاه نباشد از يار * يار بايد كه بود آگهى از يارانش
زورمندى كه گرفتار نشد در همه عمر * چه خبر باشد از احوال گرفتارانش
خفته در خوابگه اطلس ديبا با دوست * نبود آگهى از ديدهء بيدارانش
از طبيبى نتوان جست دواى دل ريش * كه نباشد خبر از علّت بيمارانش
مىپرستى كه بود بىخبر از جام الست * چه تفاوت كند از طعنهء هميارانش
تير باران بلا را من مسكين سپرم * وانكه شد غرقه نباشد خبر از بارانش
ما دگر نام خريدارى يوسف نبريم * كه عزيزان جهانند خريدارانش
تا شد از نرگس ميگون تو خواجو سرمست * خوابگه نيست برون از در خمّارانش
554 [ اگر او سخن نگويد سخنست در دهانش ]
س
اگر او سخن نگويد سخنست در دهانش * و گر او كمر نبندد نظرست در ميانش
من اگر به خنده گويم دهنش به پسته ماند * مشنو كه هيچ نبود به لطافت دهانش
برو اى رقيب و بر من سر دست بيش مفشان * كه به آستين غبارم نرود ز آستانش
چو طبيب ما ندارد غم حال دردمندان * بگذار تا بميرم بر چشم ناتوانش
اگر او به قصد جانم كمر جفا ببندد * چكنم كه جان شيرين نكنم فداى جانش
بت عنبرين كمندم به دو حاجب كمانكش * چو كمين گشود گفتم نكشد كسى كمانش