تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
بچه وجه صورتى كاين همه باشدش معانى * صفتش كنم كه هستم متحيّر از بيانش به كجا روم چه گويم ز رخش نشان چه جويم * كه برون ز بىنشانى ندهد كسى نشانش غم دل به خامه گفتم كه بيان كنم و ليكن * نبود مبارك آن‌كس كه سيه بود زبانش بخرد چگونه جوئى ز كمند او رهائى * كه خلاص ازو ميسّر نشود بعقل و دانش چو دراوفتد سحرگه سخن از فغان خواجو * دم صبح گو هوا گير و به آسمان رسانش

555 [ دگر وجود ندارد لطيفه‌ئى ز دهانش ]

ح
دگر وجود ندارد لطيفه‌ئى ز دهانش * ز هيچ‌كس نشنيدم دقيقه‌ئى چو ميانش چه آيتست جمالش كه با كمال معانى * نمىرسد خرد دوربين بكنه بيانش اگرچه پسته‌دهان در جهان بسند و ليكن * به خندهء نمكين پسته كم بود چو دهانش چگونه شرح دهد خامه حال ريش درونم * چنين كه خون سيه مىرود ز تيغ زبانش شبان تيره خيالست خوابم از غم هجران * ولى چه سود كه سلطان چه غم بود ز شبانش كجا سفينهء صبرم ازين ميان بدر افتد * چرا كه بحر مودّت نه ممكنست كرانش كسى كه با تو زمانى دمى برآورد از دل * برون رود ز دل انديشهء زمين و زمانش گمان مبر كه روان نبود آب چشم من آن دم * كه بوستان وجودم نماند آب روانش لطيفه‌ئى كه رود در بيان نالهء خواجو * برآور از دل و در دم به آسمان برسانش

556 [ بيرون ز كمر هيچ نديدم ز ميانش ]

ح
بيرون ز كمر هيچ نديدم ز ميانش * جز خنده نشانى نشنيدم ز دهانش زان نادرهء دور زمان هركه خبر يافت * نبود خبر از حادثهء دور زمانش بگذشت و نظر بر من بيچاره نيفكند * او با دگران و من مسكين نگرانش بلبل نبود در چمنش برگ و نوائى * چون گلبن خندان ببرد باد خزانش سرو ار ز لب چشمه برآيد چو درآيد * بر چشم كنم جاى سهى سرو روانش عقل ار متصوّر شودش طلعت ليلى * مجنون شود از سلسلهء مشك‌فشانش كى شرح دهد خامه حديث دل ريشم * زين‌گونه كه خون مىرود از تيغ زبانش گو از سر ميدان بلا خيمه برون زن * عاشق كه تحمّل نبود تيغ و سنانش نقّاش چو در نقش دلاراى تو بيند * واله شود و خامه درافتد ز بنانش
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 255 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى