چمن دوزخ بود بىلالهرويان * اگر خود باغ رضوان مىنهندش
قدح كو گوهر كانست در اصل * بمعنى جوهر جان مىنهندش
مى روشن طلب در ظلمت شب * كه عين آب حيوان مىنهندش
هرآن كافر كه او قربان عشقست * بكيش ما مسلمان مىنهندش
و گر بر عقل چيزى هست مشكل * به نزد عشق آسان مىنهندش
اگر صاحبدلى خواجو چه نالى * از آن دردى كه درمان مىنهندش
546 [ سرو را پاى به گل مىرود از رفتارش ]
ح
سرو را پاى به گل مىرود از رفتارش * واب شيرين ز عقيق لب شكربارش
راهب دير كه خورشيدپرستش خوانند * نيست جز حلقهء گيسوى بتم ز نارش
هرك را عقل درين راه مربّى باشد * لاجرم در حرم عشق نباشد بارش
قرص خورشيد ز روى تو به جائى ماند * ورنه هر روز كجا ! گرم شود بازارش
سر زلف تو ندانم چه سيهكارى كرد * كه بدينگونه تو در پاى فكندى كارش
دلم از زلف تو چون يك سر مو خالى نيست * همچو آن سنبل شوريده فرومگذارش
يادگار من دلخسته مسكين با تو * آن دل شيفته حالست نكو مىدارش
باغبان را چه تفاوت كند ار بلبل مست * بسرايد سحرى بر طرف گلزارش
گوش كن نغمه خواجو كه شكر مىشكند * طوطى منطق شيرين شكرگفتارش
547 [ رقيب اگر به جفا بازداردم ز درش ]
ح
رقيب اگر به جفا بازداردم ز درش * مگس گزير نباشد ز مانى از شكرش
به زر توان چو كمر خويش را برو بستن * كه جز بزر نتوان كرد دست در كمرش
گرم بهر سر موئى هزار جان بودى * فداى جان و سرش كردمى بجان و سرش
در آن زمان كه شود شخص ناتوانم خاك * كند عظام رميمم هواى خاك درش
دلى كه گشت گرفتار چشم و عارض او * چرا برفت بهيكباره دل ز خواب و خورش
گذشت و بر من بيچارهاش نظر نفتاد * چه اوفتاد كزينسان فتادم از نظرش
كنون كه شد گل سورى عروس حجلهء باغ * چه غم ز ناله شبگير بلبل سحرش
بملك مصر نشايد خريد يوسف را * ولى بجان عزيز ار دهند رو بخرش