تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
چمن دوزخ بود بىلاله‌رويان * اگر خود باغ رضوان مىنهندش قدح كو گوهر كانست در اصل * بمعنى جوهر جان مىنهندش مى روشن طلب در ظلمت شب * كه عين آب حيوان مىنهندش هرآن كافر كه او قربان عشقست * بكيش ما مسلمان مىنهندش و گر بر عقل چيزى هست مشكل * به نزد عشق آسان مىنهندش اگر صاحب‌دلى خواجو چه نالى * از آن دردى كه درمان مىنهندش

546 [ سرو را پاى به گل مىرود از رفتارش ]

ح
سرو را پاى به گل مىرود از رفتارش * واب شيرين ز عقيق لب شكربارش راهب دير كه خورشيدپرستش خوانند * نيست جز حلقهء گيسوى بتم ز نارش هرك را عقل درين راه مربّى باشد * لاجرم در حرم عشق نباشد بارش قرص خورشيد ز روى تو به جائى ماند * ورنه هر روز كجا ! گرم شود بازارش سر زلف تو ندانم چه سيه‌كارى كرد * كه بدين‌گونه تو در پاى فكندى كارش دلم از زلف تو چون يك سر مو خالى نيست * همچو آن سنبل شوريده فرومگذارش يادگار من دلخسته مسكين با تو * آن دل شيفته حالست نكو مىدارش باغبان را چه تفاوت كند ار بلبل مست * بسرايد سحرى بر طرف گلزارش گوش كن نغمه خواجو كه شكر مىشكند * طوطى منطق شيرين شكرگفتارش

547 [ رقيب اگر به جفا بازداردم ز درش ]

ح
رقيب اگر به جفا بازداردم ز درش * مگس گزير نباشد ز مانى از شكرش به زر توان چو كمر خويش را برو بستن * كه جز بزر نتوان كرد دست در كمرش گرم بهر سر موئى هزار جان بودى * فداى جان و سرش كردمى بجان و سرش در آن زمان كه شود شخص ناتوانم خاك * كند عظام رميمم هواى خاك درش دلى كه گشت گرفتار چشم و عارض او * چرا برفت به‌يك‌باره دل ز خواب و خورش گذشت و بر من بيچاره‌اش نظر نفتاد * چه اوفتاد كزينسان فتادم از نظرش كنون كه شد گل سورى عروس حجلهء باغ * چه غم ز ناله شبگير بلبل سحرش بملك مصر نشايد خريد يوسف را * ولى بجان عزيز ار دهند رو بخرش