538 [ بفلك مىرسد خروش خروس ]
س
بفلك مىرسد خروش خروس * بشنو آواى مرغ و نالهء كوس
شد خروس سحر ترنّم ساز * در ده آن جام همچو چشم خروس
اين تذروان نگر كه در رفتار * مىنمايند جلوهء طاوس
ساقيا باده ده كه در غفلت * عمر بر باد مىرود به فسوس
عالم آن گنده پير بىآبست * كه برافروخت آتش كاوس
فلك آن پير زال مكّارست * كه ز دستان او زبون شد طوس
گر فريبد ترا ببوس و كنار * تا توانى كنار گير از بوس
زانكه از بهر قيد دامادست * كه گره مىكنند زلف عروس
هركه او دل بدست سلطان داد * گو برو خاك پاى دربان بوس
داروى اين مرض كه خواجو راست * برنخيزد ز دست جالينوس
539 [ الوداع اى دلبر نامهربان بدرود باش ]
ح
الوداع اى دلبر نامهربان بدرود باش * الرحيل اى لعبت شيرينزبان بدرود باش
جان به تلخى مىدهيم اى جان شيرين دست گير * دل به سختى مىنهيم اى دلستان بدرود باش
مىرويم از خاك كويت همچو باد صبحدم * اى به خوبى گلبن بستان جان بدرود باش
ناقه بيرون رفت و اكنون كوس رحلت مىزنند * خيمه بر صحرا زد اينك ساربان بدرود باش
اى كه از هجر تو در درياى خون افتادهام * از سرشك ديدهء گوهرفشان بدرود باش
گر ز ما بر خاطرت زين پيش گردى مىنشست * مىرويم از پيشت اينك در زمان بدرود باش
همچو خواجو در رهت جان و جهان درباختيم * وز جهان رفتيم اى جان جهان بدرود باش
540 [ كارم از بىسيمى ار چون زر نباشد گو مباش ]
ح
كارم از بىسيمى ار چون زر نباشد گو مباش * بينوائى را نوائى گر نباشد گو مباش
لاله را با آن دل پرخون اگر چون غنچهاش * قرطهء زنگارگون در بر نباشد گو مباش
من كه چون سرو از جهان يكباره آزاد آمدم * دامنم چون نرگس ار پرزر نباشد گو مباش
چون دلم را نور معنى رهنمائى مىكند * در ره صورت گرم رهبر نباشد گو مباش