تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨

538 [ بفلك مىرسد خروش خروس ]

س
بفلك مىرسد خروش خروس * بشنو آواى مرغ و نالهء كوس شد خروس سحر ترنّم ساز * در ده آن جام همچو چشم خروس اين تذروان نگر كه در رفتار * مىنمايند جلوهء طاوس ساقيا باده ده كه در غفلت * عمر بر باد مىرود به فسوس عالم آن گنده پير بىآبست * كه برافروخت آتش كاوس فلك آن پير زال مكّارست * كه ز دستان او زبون شد طوس گر فريبد ترا ببوس و كنار * تا توانى كنار گير از بوس زانكه از بهر قيد دامادست * كه گره مىكنند زلف عروس هركه او دل بدست سلطان داد * گو برو خاك پاى دربان بوس داروى اين مرض كه خواجو راست * برنخيزد ز دست جالينوس

539 [ الوداع اى دلبر نامهربان بدرود باش ]

ح
الوداع اى دلبر نامهربان بدرود باش * الرحيل اى لعبت شيرين‌زبان بدرود باش جان به تلخى مىدهيم اى جان شيرين دست گير * دل به سختى مىنهيم اى دل‌ستان بدرود باش مىرويم از خاك كويت همچو باد صبحدم * اى به خوبى گلبن بستان جان بدرود باش ناقه بيرون رفت و اكنون كوس رحلت مىزنند * خيمه بر صحرا زد اينك ساربان بدرود باش اى كه از هجر تو در درياى خون افتاده‌ام * از سرشك ديدهء گوهرفشان بدرود باش گر ز ما بر خاطرت زين پيش گردى مىنشست * مىرويم از پيشت اينك در زمان بدرود باش همچو خواجو در رهت جان و جهان درباختيم * وز جهان رفتيم اى جان جهان بدرود باش

540 [ كارم از بىسيمى ار چون زر نباشد گو مباش ]

ح
كارم از بىسيمى ار چون زر نباشد گو مباش * بينوائى را نوائى گر نباشد گو مباش لاله را با آن دل پرخون اگر چون غنچه‌اش * قرطهء زنگارگون در بر نباشد گو مباش من كه چون سرو از جهان يكباره آزاد آمدم * دامنم چون نرگس ار پرزر نباشد گو مباش چون دلم را نور معنى رهنمائى مىكند * در ره صورت گرم رهبر نباشد گو مباش