تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
قمر بندهء مهر تابنده بدرش * حبش هندوى زنگى بت‌پرستش چو بنشست گفتم كه بنشيند آتش * كنون فتنه برخاستست از نشستش چو ريحان او دسته مىبست خواجو * دل خسته در زلف سرگشته بستش

543 [ مستم ز دو چشم نيمه‌مستش ]

ح
مستم ز دو چشم نيمه‌مستش * وز پاى درآمدم ز دستش گفتم بنشين و فتنه بنشان * برخاست قيامت از نشستش آن را كه دلى بدست نارد * داديم عنان دل به دستش جان تشنهء لعل آبدارش * دل بستهء زلف پرشكستش هستم به گمان كه هست يا نيست * آن درج عقيق نيست هستش در عين خمار چند باشيم * چون مردم چشم مىپرستش ياران ز مى شبانه مستند * خواجو ز دو چشم نيمه‌مستش

544 [ مبريد نام عنبر بر زلف چون كمندش ]

ح
مبريد نام عنبر بر زلف چون كمندش * مكنيد ياد شكّر بر لعل همچو قندش به دو چشم شوخ جادو بربود خوابم از چشم * مرساد چشم زخمى به دو چشم چشم‌بندش نكنم خلاف رايش به جفا و جور دشمن * كه محبّ دوست بيمى نبُود ز هر گزندش چو به دامنش غبارى ز جهان نمىپسندم * چه پسندد از حسودم سخنان ناپسندش به كمندش احتياجى نبُود بصيد وحشى * كه گرش بتيغ راند نكشد سر از كمندش نه منم اسير تنها به كمند يار زيبا * كه به شهر او درآمد كه نگشت شهربندش مكنيد عيب خواجو كه اسير و پايبندست * كه اگر نمىكشندش بعتاب مىكشندش

545 [ رخت شمع شبستان مىنهندش ]

ش
رخت شمع شبستان مىنهندش * لبت لعل بدخشان مىنهندش اگر شد چين زلفت مجمع دل * چرا جمعى پريشان مىنهندش گدائى كز خرد باشد مبرّا * به شهر عشق سلطان مىنهندش
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 250 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى