قمر بندهء مهر تابنده بدرش * حبش هندوى زنگى بتپرستش
چو بنشست گفتم كه بنشيند آتش * كنون فتنه برخاستست از نشستش
چو ريحان او دسته مىبست خواجو * دل خسته در زلف سرگشته بستش
543 [ مستم ز دو چشم نيمهمستش ]
ح
مستم ز دو چشم نيمهمستش * وز پاى درآمدم ز دستش
گفتم بنشين و فتنه بنشان * برخاست قيامت از نشستش
آن را كه دلى بدست نارد * داديم عنان دل به دستش
جان تشنهء لعل آبدارش * دل بستهء زلف پرشكستش
هستم به گمان كه هست يا نيست * آن درج عقيق نيست هستش
در عين خمار چند باشيم * چون مردم چشم مىپرستش
ياران ز مى شبانه مستند * خواجو ز دو چشم نيمهمستش
544 [ مبريد نام عنبر بر زلف چون كمندش ]
ح
مبريد نام عنبر بر زلف چون كمندش * مكنيد ياد شكّر بر لعل همچو قندش
به دو چشم شوخ جادو بربود خوابم از چشم * مرساد چشم زخمى به دو چشم چشمبندش
نكنم خلاف رايش به جفا و جور دشمن * كه محبّ دوست بيمى نبُود ز هر گزندش
چو به دامنش غبارى ز جهان نمىپسندم * چه پسندد از حسودم سخنان ناپسندش
به كمندش احتياجى نبُود بصيد وحشى * كه گرش بتيغ راند نكشد سر از كمندش
نه منم اسير تنها به كمند يار زيبا * كه به شهر او درآمد كه نگشت شهربندش
مكنيد عيب خواجو كه اسير و پايبندست * كه اگر نمىكشندش بعتاب مىكشندش
545 [ رخت شمع شبستان مىنهندش ]
ش
رخت شمع شبستان مىنهندش * لبت لعل بدخشان مىنهندش
اگر شد چين زلفت مجمع دل * چرا جمعى پريشان مىنهندش
گدائى كز خرد باشد مبرّا * به شهر عشق سلطان مىنهندش