آنكه سلطان سپهر از نور رايش ذرّهئيست * سايهء خورشيدش ار بر سر نباشد گو مباش
وانكه سير همّتش ز ايوان كيوان برترست * گر جنابش ز آسمان برتر نباشد گو مباش
با فروغ نيّر اعظم رواق چرخ را * گر شعاع لمعهء اختر نباشد گو مباش
چون روانم تازه مىگردد ببوى زلف يار * گر نسيم نكهت عنبر نباشد گو مباش
پيش خواجو هر دوعالم كاه برگى بيش نيست * ور كسى را اين سخن باور نباشد گو مباش
541 [ يار ما را گر غمى از يار نبود گو مباش ]
ح
يار ما را گر غمى از يار نبود گو مباش * ور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش
ما چنين بيمار و او از درد ما فارغ ولى * گر طبيبى را غم از بيمار نبود گو مباش
در جهان تاتار زلفش عنبرفشانى كند * گر نسيم نافهء تاتار نبود گو مباش
گر جهان بىيار باشد من جهانم از جهان * چون سر از دستم شد ار دستار نبود گو مباش
شادى از دينار باشد نيكبختان را و ليك * كاش بودى شادى ار دينار نبود گو مباش
گر به دانائى دلم اقرار نارد گو ميار * ور درين كارش غم از انكار نبود گو مباش
من كه از جام مى لعل تو مست افتادهام * گر مقامم بر در خمّار نبود گو مباش
هركه را بازاريى بيزار كرد از عقل و دين * از سر بازار اگر بيزار نبود گو مباش
گر ز مى نبود شكيبم يكنفس عيبم مكن * مىپرستى گر ز مى هشيار نبود گو مباش
چون مرا در دير جام باده دايم دايرست * در ديارم گر ز من ديّار نبود گو مباش
گر غمت گرد از من خاكى برآرد گو برآر * چون تو هستى گر ز من آثار نبود گو مباش
زين صفت كانفاس خواجو مشكبيزى مىكند * عود اگر در طبلهء عطّار نبود گو مباش
542 [ زهى مستى من ز بادام مستش ]
ح
زهى مستى من ز بادام مستش * شكست دل از سنبل پرشكستش
فروبسته كارم ز مشكينكمندش * پراكنده حالم ز مرغول شستش
تنم موئى از سنبل لالهپوشش * دلم رمزى از پستهء نيست هستش
خميده قدم چنبر از چين جعدش * شكسته دلم بستهء زلف پستش
شب تيره ديدم چو رخشنده ماهش * ز مى مست و من فتنهء چشم مستش
چو شمعى فروزنده شمعى به پيشش * چو گل دستهئى دستهاى گل به دستش