531 [ نشست شمع سحر اى چراغ مجلسيان خيز ]
س
نشست شمع سحر اى چراغ مجلسيان خيز * بيار باده و بشنو نواى مرغ سحرخيز
سپيده نافهگشايست و باد غاليهافشان * شراب مشك نسيمست و مشك غاليهآميز
كنون كه غنچه بخنديد و باد صبح برآمد * بگير داد صبوحى ز بادهء طربانگيز
چراغ مجلس مستان ز شمع چهره برافروز * ز بهر نقل حريفان شكر ز پسته فروريز
مرا كه خال تو فلفل فكنده است بر آتش * چرا ز غاليه دلبند مىكنى و دلاويز
برون ز شكّر شيرينسخن مگوى كه فرهاد * به نيمجو نخرد خسروى ملكت پرويز
بسوز مجمر و دود از دل عبير برآور * بساز بربط و آتش ز جان عود برانگيز
بگير سلسلهء زلف دلبران سمن رخ * برآر شور ز ياقوت شاهدان شكرريز
مرا مگوى كه پرهيز كن ز ميكده خواجو * كه مست عشق نداند حديث توبه و پرهيز
532 [ بگشا به شكرخنده لب لعل شكرريز ]
ح
بگشا به شكرخنده لب لعل شكرريز * با پستهء شيرين ز شكر شور برانگيز
تلخست مِى از دست حريفان تُرُشروى * در ده قدحى از لب شيرين شكرريز
بنشست ز باد سحرى شمع شبستان * اى شمع شبستان من غمزده برخيز
بفشان گره طرّهء مشكين پريشان * وز سنبل تر غاليه بر برگ سمن ريز
آن دل كه به يك تير نظر صيد گرفتى * از سلسلهء سنبل شوريده درآويز
اى آب رخم برده از آن لعل چو آتش * وى خون دلم خورده بدان غمزهء خونريز
گويند كه پرهيز كن از مستى و رندى * با نرگس مستت چه زند توبه و پرهيز
فرهاد اگرش دست دهد دولت شاهى * بىشكّر شيرين چه كند ملكت پرويز
خواجو چه كنى ناله و فرياد جگرسوز * گُل را چه غم از نعرهء مرغان سحرخيز
533 [ اى دلم را شكّر جانپرورت چون جان عزيز ]
س
اى دلم را شكّر جانپرورت چون جان عزيز * خاك پايت همچو آب چشمهء حيوان عزيز
عيب نبود گر ترنج از دست نشناسم كه نيست * در همه مصرم كسى چون يوسف كنعان عزيز
يك زمان آخر چو مهمان توام خوارم مكن * زانكه باشد پيش ارباب كرم مهمان عزيز