تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥

531 [ نشست شمع سحر اى چراغ مجلسيان خيز ]

س
نشست شمع سحر اى چراغ مجلسيان خيز * بيار باده و بشنو نواى مرغ سحرخيز سپيده نافه‌گشايست و باد غاليه‌افشان * شراب مشك نسيمست و مشك غاليه‌آميز كنون كه غنچه بخنديد و باد صبح برآمد * بگير داد صبوحى ز بادهء طرب‌انگيز چراغ مجلس مستان ز شمع چهره برافروز * ز بهر نقل حريفان شكر ز پسته فروريز مرا كه خال تو فلفل فكنده است بر آتش * چرا ز غاليه دلبند مىكنى و دلاويز برون ز شكّر شيرين‌سخن مگوى كه فرهاد * به نيم‌جو نخرد خسروى ملكت پرويز بسوز مجمر و دود از دل عبير برآور * بساز بربط و آتش ز جان عود برانگيز بگير سلسلهء زلف دلبران سمن رخ * برآر شور ز ياقوت شاهدان شكرريز مرا مگوى كه پرهيز كن ز ميكده خواجو * كه مست عشق نداند حديث توبه و پرهيز

532 [ بگشا به شكرخنده لب لعل شكرريز ]

ح
بگشا به شكرخنده لب لعل شكرريز * با پستهء شيرين ز شكر شور برانگيز تلخست مِى از دست حريفان تُرُش‌روى * در ده قدحى از لب شيرين شكرريز بنشست ز باد سحرى شمع شبستان * اى شمع شبستان من غم‌زده برخيز بفشان گره طرّهء مشكين پريشان * وز سنبل تر غاليه بر برگ سمن ريز آن دل كه به يك تير نظر صيد گرفتى * از سلسلهء سنبل شوريده درآويز اى آب رخم برده از آن لعل چو آتش * وى خون دلم خورده بدان غمزهء خونريز گويند كه پرهيز كن از مستى و رندى * با نرگس مستت چه زند توبه و پرهيز فرهاد اگرش دست دهد دولت شاهى * بىشكّر شيرين چه كند ملكت پرويز خواجو چه كنى ناله و فرياد جگرسوز * گُل را چه غم از نعرهء مرغان سحرخيز

533 [ اى دلم را شكّر جان‌پرورت چون جان عزيز ]

س
اى دلم را شكّر جان‌پرورت چون جان عزيز * خاك پايت همچو آب چشمهء حيوان عزيز عيب نبود گر ترنج از دست نشناسم كه نيست * در همه مصرم كسى چون يوسف كنعان عزيز يك زمان آخر چو مهمان توام خوارم مكن * زانكه باشد پيش ارباب كرم مهمان عزيز