مشو از منعمان جاهاندوز * مشو از مفلسان چاهانداز
يا بيا در غم زمانه بسوز * يا برو با غم زمانه بساز
ترك اين راه كن كه نبود راست * دل بسوى عراق و رو بحجاز
اگرت ساز نيست سوز كجاست * ورت آواز هست كو آواز
خيز خواجو كه مرغ گلشن دل * در سماعست و روح در پرواز
باز كن چشم جان كه طائر قدس * نشود صيد جز بديده باز
525 [ كجا بود من مدهوش را حضور نماز ]
ش
كجا بود من مدهوش را حضور نماز * كه كنج كعبه ز دير مغان ندانم باز
مرا مخوان به نماز اى امام و وعظ مگوى * كه از نياز نمىباشدم خبر ز نماز
چو صوفى از مى صافى نمىكند پرهيز * مباش منكر دُردىكشان شاهدباز
بساز مطرب مجلس نواى سوختگان * كه بلبل سحرى مىكند سماع آغاز
اگر چو عود توام در نفس بخواهى سوخت * مرا ز ساز چه مىافكنى بسوز و بساز
بدان طمع كه كند مرغ وصل خوبان صيد * دو ديدهام نگر از شام تا سحرگه باز
خيال زلف سياه تو گر نگيرد دست * كه بر سر آرد ازين ظلمتم شبان دراز
تو در تنعّم و نازى ز ما چه انديشى * كه ناز ما بنيازست و نازش تو بناز
اگر ز خطّ تو چون موى سر بگردانم * ببند و چون سر زلفم بر آفتاب انداز
اميد بندهء مسكين به هيچ واثق نيست * مگر بلطف خداوندگار بندهنواز
خرد مجوى ز خواجو كه اهل معنى را * نظر بعشق حقيقى بود نه عقل مجاز
گذشت شعر ز شعرى و شورش از گردون * چرا كه از پى آوازه مىرود آواز
526 [ بنده محمودست و سلطان در ره معنى اياز ]
س
بنده محمودست و سلطان در ره معنى اياز * كار دينداران نمازست و نماز ما نياز
اى كه از بهر نمازت گوش جان بر قامتست * قامتى را جوى كآيد سرو پيشش در نماز
گر ز دست ساقى تحقيق جامى خوردهاى * مىپرستى را حقيقت دان و هستى را مجاز
حاجيان چون روى در راه حجاز آوردهاند * مطرب عشّاق گو بنواز راهى از حجاز
هر گروهى مذهبى دارند و هركس ملّتى * مذهب ما نيست الّا عشق خوبان طراز