تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

518 [ كار من شكسته به سامان رسيد باز ]

ش
كار من شكسته به سامان رسيد باز * درد من ضعيف به درمان رسيد باز شاخ اميد من گل صدبرگ بار داد * مرغ مراد من به گلستان رسيد باز از بارگاه مكرمت عام خسروى * تشريف خاص بين كه به دربان رسيد باز آدم كه آب كوثرش از ديده رفته بود * چون گل بصحن گلشن رضوان رسيد باز ديوان كنون حكومت ديوان كجا كنند * كانگشترى بدست سليمان رسيد باز يك‌ساله ره ز طرف چمن دور بود گل * ليكن بكام دوست ببستان رسيد باز يعقوب كو بكلبه احزان مقيم بود * ناگه بوصل يوسف كنعان رسيد باز بىتاج مانده بود سر تخت سلطنت * و اكنون چه غم كه سنجق سلطان رسيد باز اى دل مباش طيره كه جانم ز تيرگى * همچون خضر به چشمهء حيوان رسيد باز چندين چه نالى از شب ديجور حادثات * روشن برآ كه صبح درفشان رسيد باز خواجو مسوز رشتهء جان را ز تاب دل * كان شمع شب‌فروز بايوان رسيد باز

519 [ اى دل ار صحبت جانان طلبى جان درباز ]

ح
اى دل ار صحبت جانان طلبى جان درباز * جان چه باشد دو جهان در ره جانان درباز مرد اين راه نئى ورنه چو مردان رهش * پاى ننهاده از اوّل سروسامان درباز در ره جان جهان جان و جهان باخته‌اند * تو اگر اهل دلى دل چه بود جان درباز تا ترا ديو و پرى جمله مسخّر گردد * گر كم از مور نئى ملك سليمان درباز دعوى زهد كنى دُردى خمّار بنوش * دين و دنيا طلبى عالم ايمان درباز درد را چاشنيى هست كه درمان را نيست * گر تو آن مىطلبى مايهء درمان درباز تا سلاطين جهان جمله گداى تو شوند * چون گدايان درش ملكت سلطان درباز با لب و خال وى ار عمر خضر مىخواهى * ترك ظلمت كن و سرچشمهء حيوان درباز تا بچوگان سعادت ببرى گوى مراد * گوى دل در خم آن زلف چو چوگان درباز سر ميدان محبّت بودت ملك وجود * اگرت دست دهد بر سر ميدان درباز خواجو ار لقمه‌اى از سفرهء لقمان طلبى * ملك يونان ز پى حكمت يونان درباز