تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
بيدلى گر سر به شيدائى برآرد گو برآر * گمرهى گر عقل را رهبر نگيرد گو مگير خواجو آن ساعت كه جانبازان سراندازى كنند * گر تهىدستى به ترك سر نگيرد گو مگير

516 [ ترك عالم‌گير و عالم را مسخّر كرده گير ]

ش
ترك عالم‌گير و عالم را مسخّر كرده گير * و ابلق ايّام را در زير زين آورده گير چون ازين منزل همى بايد گذشتن عاقبت * همچو مه بر طارم پيروزه‌منزل كرده گير گر حيات جاودانى بايدت همچون خضر * روى ازين ظلمت بتاب و آب حيوان خورده گير همچو فرهاد از غم شيرين به تلخى جان بده * وز لب جان‌پرور شيرين روان پرورده گير خون دل خور چون صراحى و به آب آتشى * آبروى آفتاب آتش‌افشان برده گير رخ ز مهمانخانهء گيتى بگردان چون مسيح * و آسمان را گرد خوان و قرص مه را گرده گير تا كى آزارى به بيزارى و زارى خلق را * مرهم آزار باش و خلق را آزرده گير بر بزرگان خرده گيرى وز بزرگى دم زنى * گر بزرگى بگذر اين راه و به ترك خرده گير همچو خواجو تا شود شمع فلك پروانه‌ات * شمع دل را زنده دار و خويشتن را مرده گير

517 [ دامن خرگه برافكن اى بت كشمير ]

ح
دامن خرگه برافكن اى بت كشمير * سرو قباپوش و آفتاب جهانگير چهرهء خوب تو رشك لعبت نوشاد * نرگس مستت بلاى جادوى كشمير نقش جمالت نگارخانهء مانى * خطّ سياه تو روزنامهء تقدير ترك پرىروى من ندانمت امروز * خاطر صحراست يا عزيمت نخجير خطّ كله برشكن گلاله برافشان * بند قبا برگشاى و جام طرب گير از در خويشم مران كه از خم گيسو * حلق دلم بسته‌اى به حلقهء زنجير درد و غمم چون ز پا فكند چه درمان * كار دلم چون ز دست رفت چه تدبير كشتن عشّاق را چه حاجت شمشير * قصّهء مشتاق را چه حاجت تقرير فصل بهاران نه ممكنست خموشى * بلبل شب‌خيز را ز نالهء شبگير هركه فروخواند عشق‌نامهء خواجو * كرد پر از خون ديده طى طوامير