از عقل پير درگذر و جام مى بخواه * وانگه بيا و دامن بخت جوان بگير
اكنون كه در چمن گل سورى عروس گشت * از دست گلرخان مى چون ارغوان بگير
گر وعدهات به ملكت نوشيروان دهند * بگذر ز وعده و مى نوشين روان بگير
يا چون ميان يار ز هستى كنار كن * يا ترك آن پرىرخ لاغر ميان بگير
اى ساربان چو طاقت ره رفتنم نماند * چون اشك من بيا و ره كاروان بگير
خواجو اگر چنان كه جهانگيريت هواست * برگير دل ز ملك جهان و جهان بگير
514 [ با عقيق لب او لعل بدخشان كم گير ]
ح
با عقيق لب او لعل بدخشان كم گير * با گل عارض او لالهء نعمان كم گير
سخن سركشى سرو سهى بيش مگوى * قد يارم نگر و سرو خرامان كم گير
باوجود لب لعل و خط مشگ آسايش * ياد ظلمت مكن و چشمهء حيوان كم گير
شب تاريك اگرت وصل ميسّر گردد * با رخش چشمهء خورشيد درخشان كم گير
ميلت ار جز به تماشاى گلستان نكشد * در جمالش نگر و طرف گلستان كم گير
غمزهاش بين و دگر شوخى عبهر كم گوى * خط سبزش نگر و سبزهء بستان كم گير
وصل آن حور پريچهره گرت دست دهد * نام جنّت مبر و ملك سليمان كم گير
گوش بر قول مغنّى كن و بر طرف چمن * صبحدم نغمهء مرغان خوشالحان كم گير
خواجو اين منزل ويرانه به اندازهء تست * از اقاليم جهان خطّهء كرمان كم گير
515 [ بيدلى گر دل ز دلبر برنگيرد گو مگير ]
ح
بيدلى گر دل ز دلبر برنگيرد گو مگير * عاشقى را گر ملامت درنگيرد گو مگير
گر ز دست او دلم از پا درآيد گو درآى * ور ز پاى او سرم سر برنگيرد گو مگير
پادشاهى با گدائى گر نسازد گو مساز * خودپرستى دست مستى گر نگيرد گو مگير
آنكه در ملك ملاحت كوس شاهى مىزند * گر گدائى را به چيزى برنگيرد گو مگير
هركه نتواند سر اندر پاى جانان باختن * گر حديث خنجرش در سر نگيرد گو مگير
و آنكه او در عالم معنى ز دلبر دور نيست * گر به صورت دامن دلبر نگيرد گو مگير
بلبل بيدل كه بىگل خار خارش مىكند * گر به ترك لالهء احمر نگيرد گو مگير
پير ما را گر به خلوت با جوانى سرخوشست * گر جز اين ره مذهبى ديگر نگيرد گو مگير