507 [ دورى از ما مكن اى چشم بد از روى تو دور ]
س
دورى از ما مكن اى چشم بد از روى تو دور * زانكه جانى تو و از جان نتوان بود صبور
بىترنج تو بود ميوهء جنّت همه نار * ليك با طلعت تو نار جهنّم همه نور
بنده ياقوت ترا از بن دندان لؤلؤ * در خط از سنبل مشكين سياهت كافور
چشمت از ديدهء ما خون جگر مىطلبد * روشنست اينكه بجز باده نخواهد مخمور
سلسبيلست مى از دست تو در صحن چمن * خاصه اكنون كه جان باغ بهشتست و تو حور
خيز تا رخت تصوّف بخرابات كشيم * كه ز تسبيح ملوليم وز سجّاده نفور
از پى پرتو انوار تجلّى جمال * همچو موسى ارنىگوى رخ آريم بطور
هركه نوشيد مى بيخودى از جام الست * مست و مدهوش سر از خاك برآرد بنشور
چون مغان از تو به صد پايه فرا پيشترند * تو بدين زهد چهلساله چه باشى مغرور
ساقيا باده بگردان كه بهغايت حيف است * ما بدينگونه ز مى مست و مى از ما مستور
حور با شاهد ما لاف لطافت مىزد * ليكن از منظر او معترف آمد بقصور
بينم آيا كه طبيبم بسر آيد روزى * من بر چشم خوشش مرده و چشمش رنجور
برو از منطق خواجو بشنو قصّهء عشق * زانكه خوشتر بود از لهجهء داود زبور
508 [ برافكن سايبان ظلمت از نور ]
ح
برافكن سايبان ظلمت از نور * كه باد از روى خوبت چشم بد دور
رخت در چشم ما نورست در چشم * نظر بر طلعتت نور على نور
به ياقوتت برات آورده سنبل * ز ريحان تو در خط رفته كافور
ترا بر جان من فرمان روانست * كه سلطان آمرست و بنده مأمور
بهشتىروى اگر در گلشن آيد * تو پندارى كه اين خلدست و آن حور
گرم روى زمين گردد مصوّر * نبيند ناظرم جز روى منظور
ز بادامش حريفان نيمهمستند * ولى آن ماهرخ در پرده مستور
ز لعلش بوسهاى مىخواستم گفت * نبايد داد شيرينى به رنجور
از آن خواجو به ياقوتش كند ميل * كه دايم آب خواهد طبع محرور