تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤

507 [ دورى از ما مكن اى چشم بد از روى تو دور ]

س
دورى از ما مكن اى چشم بد از روى تو دور * زانكه جانى تو و از جان نتوان بود صبور بىترنج تو بود ميوهء جنّت همه نار * ليك با طلعت تو نار جهنّم همه نور بنده ياقوت ترا از بن دندان لؤلؤ * در خط از سنبل مشكين سياهت كافور چشمت از ديدهء ما خون جگر مىطلبد * روشنست اينكه بجز باده نخواهد مخمور سلسبيلست مى از دست تو در صحن چمن * خاصه اكنون كه جان باغ بهشتست و تو حور خيز تا رخت تصوّف بخرابات كشيم * كه ز تسبيح ملوليم وز سجّاده نفور از پى پرتو انوار تجلّى جمال * همچو موسى ارنىگوى رخ آريم بطور هركه نوشيد مى بيخودى از جام الست * مست و مدهوش سر از خاك برآرد بنشور چون مغان از تو به صد پايه فرا پيش‌ترند * تو بدين زهد چهل‌ساله چه باشى مغرور ساقيا باده بگردان كه به‌غايت حيف است * ما بدين‌گونه ز مى مست و مى از ما مستور حور با شاهد ما لاف لطافت مىزد * ليكن از منظر او معترف آمد بقصور بينم آيا كه طبيبم بسر آيد روزى * من بر چشم خوشش مرده و چشمش رنجور برو از منطق خواجو بشنو قصّهء عشق * زانكه خوش‌تر بود از لهجهء داود زبور

508 [ برافكن سايبان ظلمت از نور ]

ح
برافكن سايبان ظلمت از نور * كه باد از روى خوبت چشم بد دور رخت در چشم ما نورست در چشم * نظر بر طلعتت نور على نور به ياقوتت برات آورده سنبل * ز ريحان تو در خط رفته كافور ترا بر جان من فرمان روانست * كه سلطان آمرست و بنده مأمور بهشتىروى اگر در گلشن آيد * تو پندارى كه اين خلدست و آن حور گرم روى زمين گردد مصوّر * نبيند ناظرم جز روى منظور ز بادامش حريفان نيمه‌مستند * ولى آن ماهرخ در پرده مستور ز لعلش بوسه‌اى مىخواستم گفت * نبايد داد شيرينى به رنجور از آن خواجو به ياقوتش كند ميل * كه دايم آب خواهد طبع محرور