تا ترا ديو و پرى سر بر خط فرمان نهند * همچو باد از خاتم و تخت سليمان درگذر
غرقه شو در نيستى گر عمر نوحت آرزوست * غوطه خور در موج خوناب و ز طوفان درگذر
تا مسخّر گرددت ملك سكندر خضروار * از سياهى رخ متاب و ز اب حيوان درگذر
بگذر از بخت جوان و دامن پيران بگير * دست بر زال زرافشان وز دستان درگذر
گر چو ذرّه وصل خورشيد درفشانت هواست * محو شو در مهر و از گردون گردان درگذر
زخم را مرهم شمار و طالب دارو مباش * درد را از دست بگذار و ز درمان درگذر
تا ببينى آبروى يوسف كنعان ما * رو علم بر مصر زن وز چاه كنعان درگذر
عارض گلرنگ او بين وز شقايق دم مزن * سنبل سيراب او گير و ز ريحان درگذر
گر بمعنى ملك درويشى مسخّر كردهاى * از ره صورت برون آى وز سلطان درگذر
تا بكى خواجو توان بودن بكرمان پايبند * سر برآور همچو ايّوب وز كرمان درگذر
502 [ شمسهء چين را طلوع از طرف بغتاقش نگر ]
ح
شمسهء چين را طلوع از طرف بغتاقش نگر * چينيان را بندهء چين بغلتاقش نگر
آنكه طاق افتاده است امروز در فر خار و چين * بىخطا پيوسته چين در ابروى طاقش نگر
چون هواى ملك دل بيند كز اينسان گرم شد * خيمه بر چشمم زند ييلاق و قشلاقش نگر
ظلم در ، ياساق او عدلست و دشنام آفرين * رسم و آئينش ببين و عدل و يا ساقش نگر
آن مه بدعهد چندان شور بين در عهد او * وان بت قبچاق چندين فتنه در چاقش نگر
كرد خون كشتهء هجران به يك ره پايمال * ور نمىدارى مسلّم نعل بشماقش نگر
راستى را گرچه هر نوبت مخالف مىشود * از سپاهان تا حجاز آشوب عشّاقش نگر