497 [ حبّذا پاى گل و صبحدم و فصل بهار ]
ح
حبّذا پاى گل و صبحدم و فصل بهار * باده در دست و هوا در سر و لب بر لب يار
بىرخ يار هواى گل و گلزارم نيست * زانكه با دست نسيم چمن و بوى بهار
همه بتخانهء چين نقش و نگارست و ليك * اهل معنى نپرستند مگر نقش نگار
در دل تنگ من آمد غم و جز يار نيافت * اوست كاندر حرم عشق تو مىيابد بار
سكّه روى مرا نقش نبينى زانروى * كه درستست كه چشمت نبود بر دينار
خرّم آن روز كه من بوسه شمارم ز لبت * گرچه بيرون ز قيامت نبود روزشمار
گفتى از لعل لبت كام برآرم روزى * چون مراد من دلسوخته اينست برآر
از ميانت چو كمر ميل كنارست مرا * گرچه بىزر ز ميانت نتوان جست كنار
گر به تيغش بزنى روى نپيچد خواجو * كه دلش را سر يارست و تنش را سردار
498 [ مائيم و عشق و كنج خرابات و روى يار ]
ح
مائيم و عشق و كنج خرابات و روى يار * ساقى ز جام لعل لبت بادهاى بيار
چون بر دوام دور زمان اعتماد نيست * اين پنج روز غايت مقصود دل شمار
برخيز تا بعزم تفرّج برون رويم * زين تنگناى خانه بصحراى لالهزار
كز بوستان دميد چو بر خدّ دلبران * برگ بنفشه بر طرف سرو جويبار
بستان اگرچه جاى نشاطست و خرّمى * خرّم مشو درو كه ز دوران روزگار
هر سنبلى ز زلف نگاريست لالهرخ * هر لالهاى ز خون جوانيست شهريار
خواجو ز دور چرخ چو امروز فرصتست * درياب جام بادهء صافى و روى يار
499 [ آشناى تو ز بيگانه و خويشش چه خبر ]
ش
آشناى تو ز بيگانه و خويشش چه خبر * و آنكه قربان رهت گشت ز كيشش چه خبر
هدف ناوك چشم تو ز تيغش چه زيان * تشنهء چشمهء نوش تو ز نيشش چه خبر
هرك را شير ز پيش آيد و شمشير از پس * چون بود كشتهء عشق از پس و پيشش چه خبر
گرچه هردم بودم صبر كم و حسرت بيش * مست پيمانه مهر از كموبيشش چه خبر
اگر از خويش نباشد خبرم نيست غريب * در جهان هركه غريبست ز خويشش چه خبر