از دل ريشم اگر بىخبرى معذورى * كآنكه مجروح نگشتست ز ريشش چه خبر
تو چنين غافل و جان داده جهانى ز غمت * گرچه قصّاب ز جان دادن ميشش چه خبر
چه دهد شرح غمت در شب حيرت خواجو * شمع دلسوخته از آتش خويشش چه خبر
500 [ ما را ز پردهء تو دل از پرده شد بدر ]
ح
ما را ز پردهء تو دل از پرده شد بدر * بردار پردهاى ز پس پرده پردهدر
گر ماه خوانمت نبُود ماه سروقد * ور سرو گويمت نبُود سرو سيمبر
كس ماه را نديد كه پوشد زره ز مشك * كس سرو را نگفت كه بندد چو نى كمر
لعل تو شكّريست ازو رفته آب قند * خطّ تو طوطيئيست پر افكنده بر شكر
جانم ز تاب مهر تو شمعيست در گداز * چشمم ز شوق لعل تو دُرجيست پرگهر
عنقاى قاف عشقم و عشق تو گوئيا * مرغيست هر دو كون درآورده زير پر
چون صبر نيست كز تو نظر بر توان گرفت * يكباره برمگير ز بيچارگان نظر
ور زانكه از درم نتوانى درآمدن * بارى ز دل چگونه توانى شدن بدر
هرگه كه در برابر خواجو گذر كنى * صد بار باز در دل تنگش كنى گذر
501 [ اى دل ار سوداى جانان دارى از جان درگذر ]
س
اى دل ار سوداى جانان دارى از جان درگذر * ور دل از جان برنمىگيرى ز جانان درگذر
در حقيقت كفر و ايمان جز حجاب راه نيست * عاشقى را پيشه كن وز كفر و ايمان درگذر
با سرشك ما حديث لؤلؤ لالا مگوى * چشم گوهربار من بين وز عمّان درگذر
گر صفاى مروه خواهى خاك يثرب سرمه ساز * ور هواى كعبه دارى از بيابان درگذر
حُكم و حِكمت هر دو باهم كى مسلّم گرددت * حِكمت يونان طب وز حُكم يونان درگذر