تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
از دل ريشم اگر بىخبرى معذورى * كآنكه مجروح نگشتست ز ريشش چه خبر تو چنين غافل و جان داده جهانى ز غمت * گرچه قصّاب ز جان دادن ميشش چه خبر چه دهد شرح غمت در شب حيرت خواجو * شمع دلسوخته از آتش خويشش چه خبر

500 [ ما را ز پردهء تو دل از پرده شد بدر ]

ح
ما را ز پردهء تو دل از پرده شد بدر * بردار پرده‌اى ز پس پرده پرده‌در گر ماه خوانمت نبُود ماه سروقد * ور سرو گويمت نبُود سرو سيم‌بر كس ماه را نديد كه پوشد زره ز مشك * كس سرو را نگفت كه بندد چو نى كمر لعل تو شكّريست ازو رفته آب قند * خطّ تو طوطيئيست پر افكنده بر شكر جانم ز تاب مهر تو شمعيست در گداز * چشمم ز شوق لعل تو دُرجيست پرگهر عنقاى قاف عشقم و عشق تو گوئيا * مرغيست هر دو كون درآورده زير پر چون صبر نيست كز تو نظر بر توان گرفت * يكباره برمگير ز بيچارگان نظر ور زانكه از درم نتوانى درآمدن * بارى ز دل چگونه توانى شدن بدر هرگه كه در برابر خواجو گذر كنى * صد بار باز در دل تنگش كنى گذر

501 [ اى دل ار سوداى جانان دارى از جان درگذر ]

س
اى دل ار سوداى جانان دارى از جان درگذر * ور دل از جان برنمىگيرى ز جانان درگذر در حقيقت كفر و ايمان جز حجاب راه نيست * عاشقى را پيشه كن وز كفر و ايمان درگذر با سرشك ما حديث لؤلؤ لالا مگوى * چشم گوهربار من بين وز عمّان درگذر گر صفاى مروه خواهى خاك يثرب سرمه ساز * ور هواى كعبه دارى از بيابان درگذر حُكم و حِكمت هر دو باهم كى مسلّم گرددت * حِكمت يونان طب وز حُكم يونان درگذر