دل شكسته كه در زلف سركشت بستم * به يادگار من خستهدل نگه مىدار
مرا زمانه ز بىمهرى از تو دور افكند * زهى زمانهء بدمهر و چرخ كژرفتار
نبودمى نفسى بىنواى نغمهء زير * كنون به زارى زارم قرين نالهء زار
نه همدمى كه برآرم دمى مگر ناله * نه محرمى كه بگويم غمت مگر ديوار
شبى كه روز كنم بىتو از پريشانى * شود چو زلف سياه تو روز من شب تار
فراقنامه خواجو كسى كه برخواند * به آب ديده بشويد سياهى از طومار
487 [ برو اى خواجه و شه را به گدا باز گذار ]
ش
برو اى خواجه و شه را به گدا باز گذار * مهربانى كن و مه را به سها بازگذار
تو كه يك ذرّه ندارى خبر از آتش مهر * ذرّه بىسروپا را به هوا بازگذار
چند چون مرغ كنى سوى گلستان پرواز * راه آمد شد بستان بصبا بازگذار
من چو بىيار سر از پاى نمىدانم باز * آن صنم را به من بىسروپا بازگذار
اى مقيم در خلوتگه سلطان آخر * منزل خويشتن امشب به گدا باز گذار
از گل و بلبل اگر برگ و نوا مىطلبى * همچو نى درگذر از برگ و نوا بازگذار
ز پى نافه چين گر به ختا خواهى رفت * چين گيسوى بتان گير و خطا بازگذار
عاشقان را بجز از درد نباشد درمان * دُردى درد بدست آر و دوا بازگذار
گرت از ابر گهربار حيا مىباشد * خون ببار از مژهء چشم و حيا بازگذار
هركه از مروه صفا مىطلبد گو بصبوح * بادهء صاف طلب دار و صفا بازگذار
چون دم از بحر زنم ديدهء خواجو گويد * كه ازين پس سخن بحر بما بازگذار
488 [ طرّه بفشان و مرا بيش پريشان مگذار ]
ح
طرّه بفشان و مرا بيش پريشان مگذار * پرده بگشاى و مرا بسته هجران مگذار
ماه را از شكن سنبل شبگون بنماى * لاله را اينهمه در سايهء ريحان مگذار
زلف مشكين كه چنين بر قدمت دارد سر * بيش ازينش چو من خسته پريشان مگذار
هركه از مهر تو چون ذرّه شود سرگردان * دورش از روى چو خورشيد درفشان مگذار
كام جانم ز نمكدان عقيقت شكريست * آخر اين حسرتم اندر دل بريان مگذار
من سرگشته چو سر در سر زلفت كردم * دست من گير و مرا بىسروسامان مگذار