482 [ خدا را از سر زارى بگوئيد ]
ش
خدا را از سر زارى بگوئيد * كه آخر ترك بيزارى بگوئيد
چو زور و زر ندارم حال زارم * بمسكين حالى و زارى بگوئيد
غريبى از غريبان دور مانده * اگر باشد بدين خوارى بگوئيد
و گر بازارئى غمخواره ديديد * بدين زارى و غمخوارى بگوئيد
چو عيّاران دو عالم برفشانيد * وگرنى ترك عيّارى بگوئيد
به دلدار از من بيدل پيامى * ز روى لطف و دلدارى بگوئيد
به وصف طرّهاش رمزى كه دانيد * همه در باب طرّارى بگوئيد
فريب چشم آن ترك دلارا * به سرمستان بازارى بگوئيد
حديث جعدش ار در روز نتوان * مسلسل در شب تارى بگوئيد
وگر گوئيد حالم پيش آن يار * به يارى كز سر يارى بگوئيد
اگر خواهيد كردن صيد مردم * به ترك مردمآزارى بگوئيد
يكايك ماجراى اشك خواجو * روان با ابر آذارى بگوئيد
483 [ اى پير مغان شربتم از دُرد مغان آر ]
ش
اى پير مغان شربتم از دُرد مغان آر * وز درد من خسته مغان را به فغان آر
چون ره بحريم حرم كعبه ندارم * رختم بسر كوى خرابات مغان آر
مخمور دلافروخته را قوت روانبخش * مخمور جگرسوخته را آب روان آر
تا كى كشم از پير و جوان محنت و بيداد * پيرانهسرم آگهى از بخت جوان آر
از حادثهء دور زمان چند كنى ياد * پيغامم از آن نادرهء دور زمان آر
اى شمع كه فرمود كه در مجلس اصحاب * اسرار دل سوخته از دل به زبان آر
ساقى چو خروس سحرى نغمه برآرد * پرواز كن و مرغ صراحى به ميان آر
چون طائر روحم ز قدح باز نيايد * او را به مى روحفزا در طيران آر
رفتى و بجان آمدم از درد دل ريش * بازآى و دلم را خبر از عالم جان آر
خواجو به صبوحى چو مى تلخ كنى نوش * نقل از لب جانپرور آن بسته دهان آر