تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
چون من از پاى فتادم نبود هيچ غريب * گر من بىسروپا را بقدم ياد كنيد در چمن چون قدح لاله‌عذاران طلبند * جام گيريد و ز عشرتگه جم ياد كنيد ور در ايوان سلاطين ره قربت باشد * ز مقيمان سر كوى ستم ياد كنيد بلبل خستهء بىبرگ و نوا را آخر * بنسيم گلى از باغ كرم ياد كنيد سوخت در باديه از حسرت آبى خواجو * زان جگرسوخته در بيت حرم ياد كنيد

476 [ آن شكرلب كه نباتش ز شكر مىرويد ]

ش
آن شكرلب كه نباتش ز شكر مىرويد * از سمن‌برگ رخش سنبل تر مىرويد مىرود آب گل از نسترنش مىريزد * و ارغوان و گلش از راهگذر مىرويد بجز آن پسته‌دهن هيچ سهى سروى را * نار سيمين نشنيدم كه ز بر مىرويد تا تو در چشم منى از لب سرچشمهء چشم * لاله مىچينم و در لحظه دگر مىرويد فتنه دور قمر نزد خرد دانى چيست * سبزهء خطّ تو كز طرف قمر مىرويد تيغ هجرم چه زنى كز دل ريشم هردم * مىدمد شاخ تبر خون و تبر مىرويد فصل نوروز چو در برگ سمن مىنگرم * بىگل روى تو خارم ز بصر مىرويد هر زمانم كه خط سبز تو آيد در چشم * سبزه بينم ز لب چشمه كه برمىرويد اى بسا برگ شقايق كه دمادم در باغ * از سرشك من و خوناب جگر مىرويد ظاهر آنست كه از خون دل فرهادست * آن‌همه لاله كه بر كوه و كمر مىرويد اگر از چشم تو خواجو همه گوهر خيزد * از رخ زرد تو چونست كه زر مىرويد

477 [ كيست كه با من حديث يار بگويد ]

ش
كيست كه با من حديث يار بگويد * بهر دلم حال آن نگار بگويد پيش كسى كز خمار جان بلب آورد * وصف مى لعل خوشگوار بگويد وز سرمستى به نزد باده‌گساران * رمزى از آن چشم پرخمار بگويد لطف كند وز براى خاطر رامين * شمه‌اى از ويس گل‌عذار بگويد ور گذرى باشدش به منزل ليلى * قصّهء مجنون دل‌فگار بگويد دوست مخوانش كه رخ ز دوست بتابد * يار مگويش كه ترك يار بگويد باد بهار از چمن به شنعت بلبل * باز نيايد اگر هزار بگويد