تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
با گل بستان‌فروز روى تو خواجو * باد بود هرچه از بهار بگويد

478 [ ز شهريار كه آيد كه حال يار بگويد ]

ش
ز شهريار كه آيد كه حال يار بگويد * رسد به بنده و رمزى ز شهريار بگويد بعندليب نسيمى ز گلستان برساند * به مرغزار حديثى ز مرغزار بگويد هرآنچه گويد از اوصاف دلبران دل رامين * ز حسن ويس گل‌اندام گل‌عذار بگويد بدان قرار كه دلبستگى نمايد و فصلى * از آن دو زلف پريشان بىقرار بگويد بگو كه پرده‌سراساز را بساز درآرد * مگر ترانه‌اى از قول آن نگار بگويد كدام ذرّه كه از آفتاب روى بتابد * كدام يار كه ترك ديار يار بگويد چه سود نرگس سرمست را نصيحت بلبل * كه هيچ فائده نبود اگر هزار بگويد كسى كه در دم صبح از خمار جان بلب آرد * كجا به ترك مى لعل خوشگوار بگويد ز نوبهار چه پرسد نشان روى تو خواجو * چرا كه باد بود هرچه نوبهار بگويد

479 [ مرغ جم باز حديثى ز سبا مىگويد ]

س
مرغ جم باز حديثى ز سبا مىگويد * بشنو آخر كه ز بلقيس چها مىگويد خبر چشمهء حيوان بخضر مىآرد * قصّهء حضرت سلطان به گدا مىگويد پرتو مهر درخشان به سها مىبخشد * سخن سرو خرامان به گيا مىگويد با دل خستهء يكتاى من سودائى * حال آن زلف پريشان دوتا مىگويد دلم از ديده كند ناله كه هردم بچه روى * يك‌به‌يك قصّهء ما را همه جا مىگويد حال گيسوى تو از باد صبا مىپرسم * گرچه با دست حديثى كه صبا مىگويد مشك با چين سر زلف تو از خوش‌نفسى * هرچه گويد مشنو زانكه خطا مىگويد ابروى شوخ تو در گوش دلم پيوسته * حال زلف تو پراكنده چرا مىگويد ترك دشنام ده اين لحظه كه مسكين خواجو * از درت مىبرد ابرام و دعا مىگويد