مپرسيد از لگن سوز دل شمع * وگر پرسيد از پروانه پرسيد
محبّت دام و محبوبست دانه * به دام آئيد و حال دانه پرسيد
چو از جانانه جانم دردمندست * دواى جانم از جانانه پرسيد
منم ديوانه و او سروقامت * حديث راست از ديوانه پرسيد
حريفان گو بهنگام صبوحى * نشانم از در ميخانه پرسيد
كنون چون شد برندى نام ما فاش * ز ما از ساغر و پيمانه پرسيد
ز خواجو كو مى و پيمانه داند * همان بهتر كه از پيمان نپرسيد
474 [ سخن يار ز اغيار ببايد پوشيد ]
س
سخن يار ز اغيار ببايد پوشيد * قصّهء مست ز هشيار ببايد پوشيد
خلعت عاشقى از عقل نهان بايد داشت * كان قبائيست كه ناچار ببايد پوشيد
ذرّه چون لاف هوادارى خورشيد زند * مهرش از سايهء ديوار ببايد پوشيد
تا به خونجگر جام بيالايندش * جامهء كعبه ز خمّار ببايد پوشيد
بوسهاى خواستمش گفت بپوش از زلفم * گنج اگر مىبرى از مار ببايد پوشيد
ضعفم از چشم تو زانروى نهان مىدارد * كه رخ مرده ز بيمار ببايد پوشيد
تيغ مژگان چه كشى در نظر مردم چشم * خنجر از مردم خونخوار ببايد پوشيد
چهرهء زرد من و روى خود از طرّه بپوش * كه زر و سيم ز طرّار ببايد پوشيد
ديده بنگر كه فروخواند روان سرّ دلم * گرچه دانست كه اسرار ببايد پوشيد
نامهء دوست به دشمن چه نمائى خواجو * سخن يار ز اغيار بيايد پوشيد
475 [ همچو شمعم به شبستان حرم ياد كنيد ]
ش
همچو شمعم به شبستان حرم ياد كنيد * يا چو مرغم به گلستان ارم ياد كنيد
روز شادى همه كس ياد كند از ياران * يارى آنست كه ما را شب غم ياد كنيد
گر چنانست كه از دلشدگان مىپرسيد * گاهگاهى ز من دلشده هم ياد كنيد
چون شد اقطاع شما تختگه ملك وجود * كى از اين كشته شمشير عدم ياد كنيد
چشم دارم كه من خستهء دلسوخته را * بنم چشم گهربار قلم ياد كنيد
هيچ نقصان نرسد در شرف و قدر شما * در چنين محنت و خوارى اگرم ياد كنيد