تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧

471 [ آخر از سوز دل شبهاى من ياد آوريد ]

ح
آخر از سوز دل شبهاى من ياد آوريد * همچو شمعم در ميان انجمن ياد آوريد صبحدم در پاى گل چون با حريفان مىخوريد * بلبلان را بر فراز نارون ياد آوريد در چمن چون مطرب از عشّاق بنوازد نوا * از نواى نغمهء مرغ چمن ياد آوريد جعد سنبل چون شكن گيرد ز باد صبحدم * از شكنج زلف آن پيمان‌شكن ياد آوريد ابر نيسانى چو لؤلؤ بار گردد در چمن * ز آب چشمم همچو لؤلئى عدن ياد آوريد يوسف مصرى گر از زندانيان پرسد خبر * از غم يعقوب در بيت الحزن ياد آوريد گر بيثرب اتفاق افتد كه روزى بگذريد * ناله و آه اويس اندر قرن ياد آوريد دوستان هردم كه وصل دوستان حاصل كنيد * از غم هجران بىپايان من ياد آوريد طوطى شكّرشكن وقتى كه آيد در سخن * اى بسا كز خواجوى شيرين‌سخن ياد آوريد

472 [ دوش چون موكب سلطان خيالش برسيد ]

ح
دوش چون موكب سلطان خيالش برسيد * اشكم از ديده روان تا سر راهش بدويد خواستم تا بنويسم سخنى از دل ريش * قلمم را ز سر تيغ زبان خون بچكيد نشنيديم كه نشنيد ملامت فرهاد * تا حديث از لب جان‌پرور شيرين بشنيد دلم ابروى ترا مىطلبد پيوسته * ماه نو گرچه شب و روز نبايد طلبيد خط مشكين كه نباتست بگرد شكرت * تا چه دوديست كه در آتش روى تو رسيد چشم بد را نفس صبحدم از غايت مهر * آيتى در رخ چون ماه تمام تو دميد خرده‌بينى كه كند دعوى صاحب‌نظرى * گر نديد از دهنت يك سر مو هيچ نديد خلعت عشق تو بر قامت دل بينم راست * ليكن اين طرفه كه پيوسته ببايد پوشيد تا از آن هندوى زنجيرى كافر چه كشد * دل خواجو كه ببند سر زلف تو كشيد

473 [ حديث شمع از پروانه پرسيد ]

ش
حديث شمع از پروانه پرسيد * نشان گنج از ويرانه پرسيد فروغ طلعت از آئينه جوئيد * پريشانى زلف از شانه پرسيد اگر آگه نئيد از صورت خويش * برون آئيد و از بيگانه پرسيد