تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
ديدهء نرگس بچمن عرعرى * همچو سهى سرو روانش نديد وانكه سپر شد بر پيكان او * كشته شد و تير و كمانش نديد موى چو شد گرد ميانش كمر * جز كمر از موى ميانش نديد گرچه ز تنگى دهنش هيچ نيست * هيچ نديد آنكه دهانش نديد عقل چو در حسن رخش ره نيافت * چاره بجز ترك بيانش نديد دل كه بشد نعره‌زنان از پيش * كون و مكان گشت و مكانش نديد اين چه طريقست كه خواجو در آن * عمر به سر برد و كرانش نديد

467 [ صبح چون گلشن جمال تو ديد ]

ح
صبح چون گلشن جمال تو ديد * بر عروسان بوستان خنديد نام لعلت چو بر زبان راندم * از لبم آب زندگى بچكيد صبحدم حرز هفت هيكل چرخ * از سر مهر بر رخ تو دميد مرغ جان در هوات پر مىزد * بال زد و ز پيت روان بپريد هركه شد مشترى مهر رخت * خرمن مه به نيم‌جو نخريد وانكه چون ديده ديد روى ترا * خويشتن را به هيچ‌روى نديد سر مكش زانكه از چمن بيرون * سرو تا سر كشيد سر نكشيد در رهت خاك راه شد خواجو * ليك بر گرد مركبت نرسيد

468 [ جادوئى چون نرگس مستت به بيمارى كه ديد ]

س
جادوئى چون نرگس مستت به بيمارى كه ديد * هندوئى چون طرهء پستت به طرّارى كه ديد در سواد شام تارى مشك تاتارى كه يافت * بر بياض صبح صادق خطّ زنگارى كه ديد مردم‌آزارى و هردم عزم بيزارى كنى * بىگناهى مردم‌آزارى و بيزارى كه ديد چون ندارم زور و زر هم چارهء من زاريست * بىزر و زورى بدين مسكينى و زارى كه ديد