تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢

459 [ مرا دليست كه تا جان برون نمىآيد ]

س
مرا دليست كه تا جان برون نمىآيد * تاب طرّه جانان برون نمىآيد چو تُرك مهوش كافرنژاد من صنمى * ز خيل‌خانه خاقان برون نمىآيد چو روى او سمن از بوستان نمىرويد * چو لعل او گهر از كان برون نمىآيد نمىرود نفسى كان نگار كافر دل * به قصد خون مسلمان برون نمىآيد تو از كدام بهشتى كه با طراوت تو * گلى ز گلشن رضوان برون نمىآيد برون نمىرود از جان دردمند فراق * اميد وصل تو تا جان برون نمىآيد حسود گو چو شكر مىگداز و مىزن جوش * كه طوطى از شكرستان برون نمىآيد ببوى يوسف مصر اى برادران عزيز * روانم از چَهِ كنعان برون نمىآيد به قصد جان گدا هرچه مىتوان بكنيد * كه او ز خلوت سلطان برون نمىآيد چه سود در دهن تنگ او سخن خواجو * كه هيچ فايده از آن برون نمىآيد

460 [ ناله‌اى كان ز دل چنگ برون مىآيد ]

ش
ناله‌اى كان ز دل چنگ برون مىآيد * گر بدانى ز دل سنگ برون مىآيد صورت عشق چه نقشيست كه از پردهء غيب * هر زمانى بد گرينگ برون مىآيد از نم‌ديده و خون جگر فرهادست * هر گل و لاله كه از سنگ برون مىآيد مى چون زنگ بده كآينهء خاطر ما * باده مىبيند و از زنگ برون مىآيد دلم از پرده برون مىرود از غايت شوق * هر نفس كان صنم شنگ برون مىآيد هركه در ميكده از پير مغان خرقه گرفت * شايد ار چون قدح از رنگ برون مىآيد مىشود ساكن خاك در ميخانهء عشق * هركه از خانه فرهنگ برون مىآيد جان مىگشت مگر ديدهء خواجو كه ازو * دم‌به‌دم بادهء چون زنگ برون مىآيد

461 [ كسى را از تو كامى برنيايد ]

ح
كسى را از تو كامى برنيايد * كه اين از دست عامى برنيايد بنا كام از لبت برداشتم دل * كه از لعل تو كامى برنيايد برون از عارض و زلف سياهت * به شب صبحى ز شامى برنيايد