تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩

452 [ عشقست كه چون پرده ز رخ باز گشايد ]

س
عشقست كه چون پرده ز رخ باز گشايد * در ديدهء صاحب‌نظران حسن نمايد حسنست كه چون مست به بازار برآيد * در پرده‌ئى هر زمزمهء عشق سرايد گر عشق نباشد كمر حسن كه بندد * ور حسن نباشد دل عشق از چه گشايد گر صورت جانان نبود دل كه ستاند * ور واسطهء جان نبود تن بچه پايد خورشيد كه در پردهء انوار نهانست * گر رخ ننمايد دل ذرّه كه ربايد بىمهر دل سوخته را نور نباشد * روشن شود آن خانه كه شمعيش درآيد گر ابر نگريد دل بستان ز چه خندد * ور مى نبود زنگ غم از دل چه زدايد خواجو اگر از عشق بسوزند چو شمعت * خوش باش كه از سوز دلت جان بفزايد خواهى كه در آئينه رخت خوب نمايد * آئينه مصفّا و رخ آراسته بايد

453 [ چون برقع شبرنگ ز عارض بگشايد ]

ح
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشايد * از تيره شبم صبح درخشان بنمايد از بس دل سرگشته كه بربود در آفاق * امروز دلى نيست كه ديگر بربايد زين بيش مپاى اى مه بىمهر كزين بيش * پيداست كه عمر من دلخسته چه پايد گر كام تو اينست كه جانم بلب آرى * خوش باش كه مقصود تو اين لحظه برآيد در زلف تو بستم دل و اين نقش نبستم * كز بند سر زلف تو كارم نگشايد هر صبحدم از نكهت آن زلف سمن‌ساى * بر طرف چمن باد صبا غاليه سايد در ده مى چون زنگ كه آئينه جانست * تا زنگ غمم ز آينه جان بزدايد مرغان خوش‌الحان چمن لال بمانند * چون بلبل باغ سخنم نغمه سرايد در ديدهء خواجو رخ دلجوى تو نوريست * كز ديدن آن نور دل و ديده فزايد

454 [ نسيم باد صبا چون ز بوستان آيد ]

س
نسيم باد صبا چون ز بوستان آيد * مرا ز نكهت او بوى دوستان آيد برون دود ز ره ديده اشك گرم روم * ز به سكه از دل پرخون من بجان آيد قلم چه شرح دهد زانكه داستان فراق * نه ممكنست كه يك شمه در بيان آيد