452 [ عشقست كه چون پرده ز رخ باز گشايد ]
س
عشقست كه چون پرده ز رخ باز گشايد * در ديدهء صاحبنظران حسن نمايد
حسنست كه چون مست به بازار برآيد * در پردهئى هر زمزمهء عشق سرايد
گر عشق نباشد كمر حسن كه بندد * ور حسن نباشد دل عشق از چه گشايد
گر صورت جانان نبود دل كه ستاند * ور واسطهء جان نبود تن بچه پايد
خورشيد كه در پردهء انوار نهانست * گر رخ ننمايد دل ذرّه كه ربايد
بىمهر دل سوخته را نور نباشد * روشن شود آن خانه كه شمعيش درآيد
گر ابر نگريد دل بستان ز چه خندد * ور مى نبود زنگ غم از دل چه زدايد
خواجو اگر از عشق بسوزند چو شمعت * خوش باش كه از سوز دلت جان بفزايد
خواهى كه در آئينه رخت خوب نمايد * آئينه مصفّا و رخ آراسته بايد
453 [ چون برقع شبرنگ ز عارض بگشايد ]
ح
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشايد * از تيره شبم صبح درخشان بنمايد
از بس دل سرگشته كه بربود در آفاق * امروز دلى نيست كه ديگر بربايد
زين بيش مپاى اى مه بىمهر كزين بيش * پيداست كه عمر من دلخسته چه پايد
گر كام تو اينست كه جانم بلب آرى * خوش باش كه مقصود تو اين لحظه برآيد
در زلف تو بستم دل و اين نقش نبستم * كز بند سر زلف تو كارم نگشايد
هر صبحدم از نكهت آن زلف سمنساى * بر طرف چمن باد صبا غاليه سايد
در ده مى چون زنگ كه آئينه جانست * تا زنگ غمم ز آينه جان بزدايد
مرغان خوشالحان چمن لال بمانند * چون بلبل باغ سخنم نغمه سرايد
در ديدهء خواجو رخ دلجوى تو نوريست * كز ديدن آن نور دل و ديده فزايد
454 [ نسيم باد صبا چون ز بوستان آيد ]
س
نسيم باد صبا چون ز بوستان آيد * مرا ز نكهت او بوى دوستان آيد
برون دود ز ره ديده اشك گرم روم * ز به سكه از دل پرخون من بجان آيد
قلم چه شرح دهد زانكه داستان فراق * نه ممكنست كه يك شمه در بيان آيد