تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
بجز مشاهدهء دوستان نبايد ديد * چرا كه ديده بكارى دگر نمىآيد كه آورد خبرى زان بخشم رفتهء ما * كه مدّتيست كه از وى خبر نمىآيد ز كوهم اين عجب آيد ز حسرت فرهاد * كه سيل خون دلش در كمر نمىآيد با شك و چهرهء خواجو كى التفات كند * كسى كه در نظرش سيم و زر نمىآيد

457 [ اين چه بادست كه از سوى چمن مىآيد ]

ش
اين چه بادست كه از سوى چمن مىآيد * وين چه خاكست كزو بوى سمن مىآيد اين چه انفاس روان‌بخش عبيرافشانست * كه ازو رايحهء مشك ختن مىآيد دم‌به‌دم مرغ دلم نعره برآرد ز نشاط * كان سهى سرو چمانم ز چمن مىآيد هيچ دانيد كه از بهر دل ريش اويس * كيست كز جانب يثرب بقرن مىآيد آفتابست كه از برج شرف مىتابد * يا سهيلست كه از سوى يمن مىآيد از كجا مىرسد اين رايحهء مشك نسيم * كز گذارش نفسى با تن من مىآيد يا رب اين نامه كه آورد كه از هر شكنش * بوى جان‌پرور آن عهدشكن مىآيد بلبل آن لحظه كه از غنچه سخن مىگويد * يادم از پسته آن تنگ‌دهن مىآيد چو بيان مىكند از عشق حديثى خواجو * همه اجزاى وجودش به سخن مىآيد

458 [ كدام دل كه ز دورى بجان نمىآيد ]

س
كدام دل كه ز دورى بجان نمىآيد * كدام جان كه ز غم در فغان نمىآيد سرشك من به كجا مىرود كه همچون آب * دو ديده نازده برهم روان نمىآيد ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم * كه يادم از سمن و ارغوان نمىآيد بسى شكايتم از سوز سينه در جانست * ولى ز آتش دل بر زبان نمىآيد چنان سفينه صبرم شكست و آب گرفت * كه هيچ تخته از آن بر كران نمىآيد كسى كه نام لبش مىبرد عجب دارم * كه آب زندگيش در دهان نمىآيد معانيى كه در آن صورت دل‌افروزست * ز من مپرس كه آن در بيان نمىآيد به راستى قد سرو سهى خوشست و ليك * بر آستان كه به چشمم چنان نمىآيد نمىرود سخنى در ميان او خواجو * كه از فضول كمر در ميان نمىآيد
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 211 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى