بجز مشاهدهء دوستان نبايد ديد * چرا كه ديده بكارى دگر نمىآيد
كه آورد خبرى زان بخشم رفتهء ما * كه مدّتيست كه از وى خبر نمىآيد
ز كوهم اين عجب آيد ز حسرت فرهاد * كه سيل خون دلش در كمر نمىآيد
با شك و چهرهء خواجو كى التفات كند * كسى كه در نظرش سيم و زر نمىآيد
457 [ اين چه بادست كه از سوى چمن مىآيد ]
ش
اين چه بادست كه از سوى چمن مىآيد * وين چه خاكست كزو بوى سمن مىآيد
اين چه انفاس روانبخش عبيرافشانست * كه ازو رايحهء مشك ختن مىآيد
دمبهدم مرغ دلم نعره برآرد ز نشاط * كان سهى سرو چمانم ز چمن مىآيد
هيچ دانيد كه از بهر دل ريش اويس * كيست كز جانب يثرب بقرن مىآيد
آفتابست كه از برج شرف مىتابد * يا سهيلست كه از سوى يمن مىآيد
از كجا مىرسد اين رايحهء مشك نسيم * كز گذارش نفسى با تن من مىآيد
يا رب اين نامه كه آورد كه از هر شكنش * بوى جانپرور آن عهدشكن مىآيد
بلبل آن لحظه كه از غنچه سخن مىگويد * يادم از پسته آن تنگدهن مىآيد
چو بيان مىكند از عشق حديثى خواجو * همه اجزاى وجودش به سخن مىآيد
458 [ كدام دل كه ز دورى بجان نمىآيد ]
س
كدام دل كه ز دورى بجان نمىآيد * كدام جان كه ز غم در فغان نمىآيد
سرشك من به كجا مىرود كه همچون آب * دو ديده نازده برهم روان نمىآيد
ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم * كه يادم از سمن و ارغوان نمىآيد
بسى شكايتم از سوز سينه در جانست * ولى ز آتش دل بر زبان نمىآيد
چنان سفينه صبرم شكست و آب گرفت * كه هيچ تخته از آن بر كران نمىآيد
كسى كه نام لبش مىبرد عجب دارم * كه آب زندگيش در دهان نمىآيد
معانيى كه در آن صورت دلافروزست * ز من مپرس كه آن در بيان نمىآيد
به راستى قد سرو سهى خوشست و ليك * بر آستان كه به چشمم چنان نمىآيد
نمىرود سخنى در ميان او خواجو * كه از فضول كمر در ميان نمىآيد