443 [ دلم بىوصل جانان جان نخواهد ]
س
دلم بىوصل جانان جان نخواهد * كه عاشق جان بىجانان نخواهد
دل ديوانگان عاقل نگردد * سر شوريدگان سامان نخواهد
روان جز لعل جانافزا نجويد * خضر جز چشمهء حيوان نخواهد
طبيب عاشقان درمان نسازد * مريض عاشقى درمان نخواهد
اگر صد روضه بر آدم كنى عرض * برون از روضهء رضوان نخواهد
ورش صد ابن يامين هست يعقوب * به غير از يوسف كنعان نخواهد
اگر گويم خلاف عقل باشد * كه مفلس ملكت خاقان نخواهد
كجا خسرو لب شيرين نجويد * چرا بلبل گل خندان نخواهد
دلم جز روى و موى گلعذاران * تماشاى گل و ريحان نخواهد
بخواهد ريخت خونم مردم چشم * بلى دهقان بجز باران نخواهد
از آن خواجو از اين منزل سفر كرد * كه سلطانيه بىسلطان نخواهد
444 [ جان برافشان اگرت صحبت جانان بايد ]
ش
جان برافشان اگرت صحبت جانان بايد * خون دل نوش اگرت آرزوى جان بايد
برو و مملك كفر مسخّر گردان * گر ترا تختگه عالم ايمان بايد
در پى خضر شو و روى متاب از ظلمات * اگرت شربتى از چشمهء حيوان بايد
هرك را دست دهد وصل پرىرخساران * ديو باشد اگرش ملك سليمان بايد
تا پريشان بود آن زلف سيه جمعى را * جاى دل در خم آن زلف پريشان بايد
سرمهء ديده ز خاك ره دربان سازد * هرك را صحن سراپردهء سلطان بايد
حُكم و حِكمت به كه دادند درين ره خواجو * بگذر از حكم اگرت حكمت يونان بايد
445 [ هركه با نرگس سرمست تو در كار آيد ]
ش
هركه با نرگس سرمست تو در كار آيد * روز و شب معتكف خانهء خمّار آيد
صوفى از زلف تو گر يك سر مو دريابد * خرقه بفروشد و در حلقهء زنار آيد
تو مپندار كه از غايت زيبائى و لطف * نقش روى تو در آئينهء پندار آيد