مكن انديشه ز ايذاى حسودان خواجو * نطق عيسى بوجود دم خر كم نشود
سنگ بدگوهر اگر كاسهء زرّين شكند * قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود
گفتهاند اين مثل و من دگرت مىگويم * كه بتقبيح نظر نور بصر كم نشود
439 [ عجب از قافله دارم كه بدر مىنشود ]
ح
عجب از قافله دارم كه بدر مىنشود * تا ز خون دل من مرحله تر مىنشود
خاطرم در پى او مىرود از هر طرفى * گرچه از خاطر من هيچ بدر مىنشود
آنچنان در دل و چشمم متصوّر شده است * كز برم رفت و هنوزم ز نظر مىنشود
دست داديم ببند تو و تسليم شديم * چارهئى نيست چو دستم به تو در مىنشود
صيد را قيد چه حاجت كه گرفتار غمت * گر به تيغش بزنى جاى دگر مىنشود
هر شب از ناله من مرغ به افغان آيد * وين عجبتر كه ترا هيچ خبر مىنشود
عاقبت در سر كار تو كنم جان عزيز * چكنم بىتو مرا كار بسر مىنشود
روز عمرم ز پى وصل تو شب شد هيهات * وين شب هجر تو گوئى كه سحر مىنشود
كاروان گر به سفر مىرود از منزل دوست * دل برگشتهء خواجو به سفر مىنشود
440 [ زهى لعل تو درّ درج منضود ]
ح
زهى لعل تو درّ درج منضود * عذارت آتش و زلف سيه دود
ميانت چون تنم پيداى پنهان * دهانت چون دلم معدوم موجود
مريض عشق را درد تو درمان * اسير شوق را قصد تو مقصود
چرا كردى بقول بدسگالان * طريق وصل را يكباره مسدود
گناه از بنده و عفو از خداوند * تمنّا از گدا وز پادشه جود
فكندى با قيامت وعده وصل * خوشا روزى كه باشد روز موعود
خلاف عهد و قطع مهر و پيوند * ميان دلبران رسميست معهود
روان كن اى نگار آتشينروى * زلالى آتشى زان آب معقود
ز من بشنو نواى نغمهء عشق * كه خوش باشد زبور از لفظ داود
بود حكمت روان بر جان خواجو * كه سلطانست اياز و بنده محمود