تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
مكن انديشه ز ايذاى حسودان خواجو * نطق عيسى بوجود دم خر كم نشود سنگ بدگوهر اگر كاسهء زرّين شكند * قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود گفته‌اند اين مثل و من دگرت مىگويم * كه بتقبيح نظر نور بصر كم نشود

439 [ عجب از قافله دارم كه بدر مىنشود ]

ح
عجب از قافله دارم كه بدر مىنشود * تا ز خون دل من مرحله تر مىنشود خاطرم در پى او مىرود از هر طرفى * گرچه از خاطر من هيچ بدر مىنشود آن‌چنان در دل و چشمم متصوّر شده است * كز برم رفت و هنوزم ز نظر مىنشود دست داديم ببند تو و تسليم شديم * چاره‌ئى نيست چو دستم به تو در مىنشود صيد را قيد چه حاجت كه گرفتار غمت * گر به تيغش بزنى جاى دگر مىنشود هر شب از ناله من مرغ به افغان آيد * وين عجب‌تر كه ترا هيچ خبر مىنشود عاقبت در سر كار تو كنم جان عزيز * چكنم بىتو مرا كار بسر مىنشود روز عمرم ز پى وصل تو شب شد هيهات * وين شب هجر تو گوئى كه سحر مىنشود كاروان گر به سفر مىرود از منزل دوست * دل برگشتهء خواجو به سفر مىنشود

440 [ زهى لعل تو درّ درج منضود ]

ح
زهى لعل تو درّ درج منضود * عذارت آتش و زلف سيه دود ميانت چون تنم پيداى پنهان * دهانت چون دلم معدوم موجود مريض عشق را درد تو درمان * اسير شوق را قصد تو مقصود چرا كردى بقول بدسگالان * طريق وصل را يكباره مسدود گناه از بنده و عفو از خداوند * تمنّا از گدا وز پادشه جود فكندى با قيامت وعده وصل * خوشا روزى كه باشد روز موعود خلاف عهد و قطع مهر و پيوند * ميان دلبران رسميست معهود روان كن اى نگار آتشين‌روى * زلالى آتشى زان آب معقود ز من بشنو نواى نغمهء عشق * كه خوش باشد زبور از لفظ داود بود حكمت روان بر جان خواجو * كه سلطانست اياز و بنده محمود
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 203 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى