تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
چشم را دربند تا در دل نيايد غير دوست * گر در مجسد نبندى سگ به مسجد در شود از دو عالم دست كوته كن چو سرو آزاده‌وار * كآنكه كوته‌دست باشد در جهان سرور شود نور نبود هر درونى را كه در وى مهر نيست * آتشى چون برفروزى خانه روشن‌تر شود مؤمنى كو دل بدست عشق بت‌روئى سپرد * گر بكفر زلفش ايمان آورد كافر شود مىنويسم شعر بر طومار و مىشويم به اشك * بر اميد آنكه شعر سوزناكم تر شود همچو صبح ار صادقى خواجو مشو خالى ز مهر * كآنكه روزى مهر ورزيدست نيك‌اختر شود

435 [ هركو نظر كند به تو صاحب‌نظر شود ]

س
هركو نظر كند به تو صاحب‌نظر شود * وانكش خبر شود ز غمت بىخبر شود چون آبگينه اين دل مجروح نازكم * هرچند بيشتر شكند تيزتر شود بگشا كمر كه جامهء جان را قبا كنم * گر زانكه دست من به ميانت كمر شود منعم مكن ز گريه كه در آتش فراق * از سيم اشك كار رخم همچو زر شود از دست ديده نامه نيارم نوشت از آنك * هر لحظه خون روان كند و نامه تر شود كى بركنم دل از رخ جانان كه مهر او * با شير در دل آمد و با جان بدر شود بىسر بسر شود من دلخسته را و ليك * بىاو گمان مبر كه زمانى بسر شود اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت * اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود خواجو ز عشق روى مگردان كه در هوا * ساير ببال همّت و طائر بپر شود

436 [ بيا كه بىسر زلفت مرا بسر نشود ]

ش
بيا كه بىسر زلفت مرا بسر نشود * خيالت از سر پرشور من بدر نشود اگر بديده مورى فروروم صد بار * معيّنست كه آن مور را خبر نشود چو چرخم از سر كويت درين ديار افكند * گمان مبر كه خروشم بچرخ برنشود ز به سكه سنگ زنم بىرخ تو بر سينه * دل شكسته من چون شكسته‌تر نشود ملامتم مكن اى پارسا كه از رخ خوب * كسى نظر نكند كز پى نظر نشود ز عشق سيمبران هركه رنگ رخساره * بسان زر نكند كار او چو زر نشود كسى كه در قلم آرد حديث شكّر دوست * عجب گرش ز حلاوت قلم شكر نشود