چشم را دربند تا در دل نيايد غير دوست * گر در مجسد نبندى سگ به مسجد در شود
از دو عالم دست كوته كن چو سرو آزادهوار * كآنكه كوتهدست باشد در جهان سرور شود
نور نبود هر درونى را كه در وى مهر نيست * آتشى چون برفروزى خانه روشنتر شود
مؤمنى كو دل بدست عشق بتروئى سپرد * گر بكفر زلفش ايمان آورد كافر شود
مىنويسم شعر بر طومار و مىشويم به اشك * بر اميد آنكه شعر سوزناكم تر شود
همچو صبح ار صادقى خواجو مشو خالى ز مهر * كآنكه روزى مهر ورزيدست نيكاختر شود
435 [ هركو نظر كند به تو صاحبنظر شود ]
س
هركو نظر كند به تو صاحبنظر شود * وانكش خبر شود ز غمت بىخبر شود
چون آبگينه اين دل مجروح نازكم * هرچند بيشتر شكند تيزتر شود
بگشا كمر كه جامهء جان را قبا كنم * گر زانكه دست من به ميانت كمر شود
منعم مكن ز گريه كه در آتش فراق * از سيم اشك كار رخم همچو زر شود
از دست ديده نامه نيارم نوشت از آنك * هر لحظه خون روان كند و نامه تر شود
كى بركنم دل از رخ جانان كه مهر او * با شير در دل آمد و با جان بدر شود
بىسر بسر شود من دلخسته را و ليك * بىاو گمان مبر كه زمانى بسر شود
اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت * اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود
خواجو ز عشق روى مگردان كه در هوا * ساير ببال همّت و طائر بپر شود
436 [ بيا كه بىسر زلفت مرا بسر نشود ]
ش
بيا كه بىسر زلفت مرا بسر نشود * خيالت از سر پرشور من بدر نشود
اگر بديده مورى فروروم صد بار * معيّنست كه آن مور را خبر نشود
چو چرخم از سر كويت درين ديار افكند * گمان مبر كه خروشم بچرخ برنشود
ز به سكه سنگ زنم بىرخ تو بر سينه * دل شكسته من چون شكستهتر نشود
ملامتم مكن اى پارسا كه از رخ خوب * كسى نظر نكند كز پى نظر نشود
ز عشق سيمبران هركه رنگ رخساره * بسان زر نكند كار او چو زر نشود
كسى كه در قلم آرد حديث شكّر دوست * عجب گرش ز حلاوت قلم شكر نشود