432 [ تشنهء غنچهء سيراب ترا آب چه سود ]
س
تشنهء غنچهء سيراب ترا آب چه سود * مردهء نرگس پرخواب ترا خواب چه سود
جان شيرين چو به تلخى بلب آرد فرهاد * گر چشانندش از آن پس شكر ناب چه سود
چون توئى نور دل ديدهء صاحبنظران * شمع بىروى تو در مجلس اصحاب چه سود
من كه بىخاك سر كوى تو نتوانم خفت * بستر خواب من از قاقم و سنجاب چه سود
كام جانم ز لب اين لحظه برآور ور نى * تشنه در باديه چون خاك شود آب چه سود
دمبهدم مردمك ديده دهد جلايم * دل چو خون گشت كنون شربت عنّاب چه سود
همچو چشمت چو ز مستى نفسى خالى نيست * زاهد صومعه را گوشهء محراب چه سود
بىفروغ رخ زيباى تو در زلف سياه * در شب تيره مرا پرتو مهتاب چه سود
چون بخنجر ز درت بازنگردد خواجو * اينهمه جور جفا با وى ازين باب چه سود
433 [ باش تا روى تو خورشيد جهانتاب شود ]
ح
باش تا روى تو خورشيد جهانتاب شود * به شكرخنده عقيقت شكر ناب شود
باش تا شمع جمال تو بهنگام صبوح * مجلسافروز سراپردهء اصحاب شود
باش تا آهوى شيرافكن روبهبازت * همچو بخت من دلسوخته در خواب شود
باش تا آب حياتى كه خضر تشنهء اوست * پيش سرچشمهء نوشت ز حيا آب شود
باش تا از شب مهپوش قمرفرسايت * پردهء ابر سيه مانع مهتاب شود
باش تا هر نفس از نكهت انفاس نسيم * حلقهء زلف رسن تاب تو در تاب شود
باش تا از هوس ابروى و چشمت پيوست * زاهد گوشهنشين مست بمحراب شود
باش تا بىرخ گلگون و تن سيمينت * چشم صاحبنظران چشمهء سيماب شود
باش تا در هوس لعل لبت خواجو را * درج خاطر همه پرلؤلؤى خوشاب شود
434 [ اى كه هردم عنبرت بر نسترن چنبر شود ]
س
اى كه هردم عنبرت بر نسترن چنبر شود * سنبل از گل برفكن تا خانه پرعنبر شود
از هزاران دل يكى را باشد استعداد عشق * تا نگوئى در صدف هر قطرهاى گوهر شود
هرك را وجدى نباشد كى بغلتاند سماع * آتشى بايد كه تا دودى به روزن برشود