جهان چون روز روشن بود بر چشمم شب تارى * تو گوئى شمع رخسارش چراغ آسمانى بود
ز آه و اشك ميگونم شبى تا روز در مجلس * سماع ارغنونى و شراب ارغوانى بود
چو خضرم هر زمان مىشد حيات جاودان حاصل * كه مى در ظلمت شب عين آب زندگانى بود
خيال قد سروآساش چون در چشم من بنشست * مرا بر جويبار ديده سرو بوستانى بود
ميانش را نشان هستى اندر نيستى جستم * چو ديدم در كنار آن را نشان از بىنشانى بود
چنان كاندر پريشانى سرافرازى كند زلفش * توانائى چشم ساحرش در ناتوانى بود
چو چشم خواجوى دلخسته گاه گوهرافشانى * همه شب كار لعل آبدارش دُرفشانى بود
428 [ مرا وقتى نگارى خرگهى بود ]
ح
مرا وقتى نگارى خرگهى بود * كه قدّش غيرت سرو سهى بود
نه از باغش مرا برگ جدائى * نه از سيبش مرا روى بهى بود
به شب روشن شدى را هم ز رويش * ز مويش گرچه بيم گمرهى بود
ز چشم آهوانش خواب خرگوش * نه از مستى ز عين روبهى بود
سخن كوته كنم دور از جمالش * مراد از عمر خويشم كوتهى بود
رخم پرناردان مىشد ز خوناب * كه از نارش دمى دستم تهى بود
ز مردان رهش خواجو در اين راه * كسى كو جان بداد آنكس رهى بود
429 [ راستى را در سپاهان خوش بود آواز رود ]
ش
راستى را در سپاهان خوش بود آواز رود * در ميان باغكاران يا كنار زندهرود
باده در ساغر فكن ساقى كه من رفتم بباد * رود را بر ساز كن مطرب كه دل دادم برود
جام لعل و جامهء نيلى سيهروئى بود * خيز و خم بنماى تا خمرى كنم دلق كبود
گر تو ناوك مىزنى دور افكنم درع و سپر * ور تو خنجر مىكشى يكسو نهم خفتان و خود
شاهد بربطزن از عشّاق مىسازد نوا * بلبل خوشنغمه از نوروز مىگويد سرود
در چنين موسم كه گل فرش طرب گسترده است * جامهء جان مرا گوئى ز غم شد تاروپود
آن شه خوبان زبردست و گدايان زيردست * او چو كيخسرو بلند افتاده و پيران فرود
مىبرد جانم بر محراب ابرويش نماز * مىفرستد چشم من بر خاك درگاهش درود