تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
جهان چون روز روشن بود بر چشمم شب تارى * تو گوئى شمع رخسارش چراغ آسمانى بود ز آه و اشك ميگونم شبى تا روز در مجلس * سماع ارغنونى و شراب ارغوانى بود چو خضرم هر زمان مىشد حيات جاودان حاصل * كه مى در ظلمت شب عين آب زندگانى بود خيال قد سروآساش چون در چشم من بنشست * مرا بر جويبار ديده سرو بوستانى بود ميانش را نشان هستى اندر نيستى جستم * چو ديدم در كنار آن را نشان از بىنشانى بود چنان كاندر پريشانى سرافرازى كند زلفش * توانائى چشم ساحرش در ناتوانى بود چو چشم خواجوى دلخسته گاه گوهرافشانى * همه شب كار لعل آبدارش دُرفشانى بود

428 [ مرا وقتى نگارى خرگهى بود ]

ح
مرا وقتى نگارى خرگهى بود * كه قدّش غيرت سرو سهى بود نه از باغش مرا برگ جدائى * نه از سيبش مرا روى بهى بود به شب روشن شدى را هم ز رويش * ز مويش گرچه بيم گمرهى بود ز چشم آهوانش خواب خرگوش * نه از مستى ز عين روبهى بود سخن كوته كنم دور از جمالش * مراد از عمر خويشم كوتهى بود رخم پرناردان مىشد ز خوناب * كه از نارش دمى دستم تهى بود ز مردان رهش خواجو در اين راه * كسى كو جان بداد آن‌كس رهى بود

429 [ راستى را در سپاهان خوش بود آواز رود ]

ش
راستى را در سپاهان خوش بود آواز رود * در ميان باغ‌كاران يا كنار زنده‌رود باده در ساغر فكن ساقى كه من رفتم بباد * رود را بر ساز كن مطرب كه دل دادم برود جام لعل و جامهء نيلى سيه‌روئى بود * خيز و خم بنماى تا خمرى كنم دلق كبود گر تو ناوك مىزنى دور افكنم درع و سپر * ور تو خنجر مىكشى يكسو نهم خفتان و خود شاهد بربطزن از عشّاق مىسازد نوا * بلبل خوش‌نغمه از نوروز مىگويد سرود در چنين موسم كه گل فرش طرب گسترده است * جامهء جان مرا گوئى ز غم شد تاروپود آن شه خوبان زبردست و گدايان زيردست * او چو كيخسرو بلند افتاده و پيران فرود مىبرد جانم بر محراب ابرويش نماز * مىفرستد چشم من بر خاك درگاهش درود