چون ميان دجله خواجو را كجا بودى كنار * كز كنار او دمى خالى نيفتادى ز رود
430 [ نقش رويت به چه رو از دل پرخون برود ]
ح
نقش رويت به چه رو از دل پرخون برود * با خيال لبت از چشم چو جيحون برود
بچه افسون دل از آن مار سيه برهانم * كان نه ماريست كه از حلقه به افسون برود
از سر كوى توام روى برون رفتن نيست * هرك را پاى فرورفت به گل چون برود
ديده غيرت برد از دل كه مقيم در تست * در ميانشان چو نكو درنگرى خون برود
چون دلم در سر آن زلف سيه خواهد شد * بچه روى از سر آن هندوى ميمون برود
جانم از ملك درون عزم سفر خواهد كرد * اى دل غمزده بشتاب كه اكنون برود
خواجو از چشم پرآب ار گهرافشان گردد * عقد گوهر دلش از لؤلؤ مكنون برود
431 [ ترك تيرانداز من كز پيش لشكر مىرود ]
ش
ترك تيرانداز من كز پيش لشكر مىرود * دلربا مىآيدم در چشم و دلبر مىرود
بامدادان كان مه از خرگاه مىآيد برون * ز آتش رخسارش آب چشمهء خور مىرود
من به تلخى جان شيرين مىدهم فرهادوار * وز لب شيرين جانان آب شكّر مىرود
آتشى در سينه دارم كز درون سوزناك * دمبهدم چون شمع مجلس دودم از سر مىرود
گر به دامن اشك در پايم گهرريزى كند * جاى آن باشد چرا كو بر سر زر مىرود
تيره مىگردد سحرگه ديدهء سيّارگان * به سكه دود آه من در چشم اختر مىرود
مىرود خونم ز چشم خونفشان تدبير چيست * زانكه هر ساعت كه مىآيد فزونتر مىرود
چنگ را بينم كه هنگام صبوح از درد من * مىكند فرياد و خون از چشم ساغر مىرود
اى بهشتى پيكر از فردوس مىآئى مگر * كز عقيق جانفزايت آب كوثر مىرود
گر دل و دين در سر زلف تو كردم دور نيست * رخت مؤمن در سر تشويش كافر مىرود
چون دبير از حال خواجو مىكند رمزى بيان * خون چشمم چون قلم بر روى دفتر مىرود