تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
چون ميان دجله خواجو را كجا بودى كنار * كز كنار او دمى خالى نيفتادى ز رود

430 [ نقش رويت به چه رو از دل پرخون برود ]

ح
نقش رويت به چه رو از دل پرخون برود * با خيال لبت از چشم چو جيحون برود بچه افسون دل از آن مار سيه برهانم * كان نه ماريست كه از حلقه به افسون برود از سر كوى توام روى برون رفتن نيست * هرك را پاى فرورفت به گل چون برود ديده غيرت برد از دل كه مقيم در تست * در ميانشان چو نكو درنگرى خون برود چون دلم در سر آن زلف سيه خواهد شد * بچه روى از سر آن هندوى ميمون برود جانم از ملك درون عزم سفر خواهد كرد * اى دل غم‌زده بشتاب كه اكنون برود خواجو از چشم پرآب ار گهرافشان گردد * عقد گوهر دلش از لؤلؤ مكنون برود

431 [ ترك تيرانداز من كز پيش لشكر مىرود ]

ش
ترك تيرانداز من كز پيش لشكر مىرود * دلربا مىآيدم در چشم و دلبر مىرود بامدادان كان مه از خرگاه مىآيد برون * ز آتش رخسارش آب چشمهء خور مىرود من به تلخى جان شيرين مىدهم فرهادوار * وز لب شيرين جانان آب شكّر مىرود آتشى در سينه دارم كز درون سوزناك * دم‌به‌دم چون شمع مجلس دودم از سر مىرود گر به دامن اشك در پايم گهرريزى كند * جاى آن باشد چرا كو بر سر زر مىرود تيره مىگردد سحرگه ديدهء سيّارگان * به سكه دود آه من در چشم اختر مىرود مىرود خونم ز چشم خونفشان تدبير چيست * زانكه هر ساعت كه مىآيد فزون‌تر مىرود چنگ را بينم كه هنگام صبوح از درد من * مىكند فرياد و خون از چشم ساغر مىرود اى بهشتى پيكر از فردوس مىآئى مگر * كز عقيق جان‌فزايت آب كوثر مىرود گر دل و دين در سر زلف تو كردم دور نيست * رخت مؤمن در سر تشويش كافر مىرود چون دبير از حال خواجو مىكند رمزى بيان * خون چشمم چون قلم بر روى دفتر مىرود