423 [ آن دم كه نه شمع و نه لگن بود ]
ح
آن دم كه نه شمع و نه لگن بود * شمع دل من زبانهزن بود
وان دم كه نه جان و نه بدن بود * دل فتنه يار سيمتن بود
در آينه روى يار جستم * خود آينه روى يار من بود
دل در پى او فتاد و او را * خود در دل تنگ من وطن بود
موجافكن قلزم حقيقى * هم گوهر و هم گهرشكن بود
دى بر در دير دردنوشان * آشوب خروش مرد و زن بود
ديدم بت خويش را كه سرمست * در دير حريف برهمن بود
هربت كه مغانش سجده كردند * چون نيك بديدم آن شمن بود
پروانهء روى خويشتن شد * آن فتنه كه شمع انجمن بود
چون پرده ز روى خويش برداشت * خود پردهء روى خويشتن بود
خواجو به زبان او سخن گفت * هيهات چه جاى اين سخن بود
424 [ وفات به بُود آن را كه در وفاى تو نبود ]
ح
وفات به بُود آن را كه در وفاى تو نبود * كه مبتلا بُود آنكس كه مبتلاى تو نبود
چو خاك مىشوم آن به كه خاكپاى تو باشم * كه خاك بر سر آنكس كه خاك پاى تو نبود
اسير بند شود هركه بندهء تو نگردد * جفاى خويش كشد هركه آشناى تو نبود
ز ديده دست بشويم اگرنه روى تو بيند * ز سر طمع ببرم گر درو هواى تو نبود
بر آتش افكنم آن دل كه در غم تو نسوزد * بباد بردهم آن جان كه از براى تو نبود
بجز ثناى تو نبود هميشه ورد زبانم * كه حرز بازوى جانم بجز دعاى تو نبود
بُود بجاى منت صد هزار دوست و ليكن * به دوستى كه مرا هيچكس بجاى تو نبود
دلم وفاى تو ورزد چرا كه هيچ نيرزد * دلى كه بستهء گيسوى دلگشاى تو نبود
گداى كوى تو بودن ز ملك روى زمين به * كه سلطنت نكند هركه او گداى تو نبود
چو سر ز خاك برآرند هركسى به اميدى * اميد اهل مودّت بجز لقاى تو نبود
ترا به چشم تو بينم چرا كه ديدهء خواجو * سزاى ديدن روى طربفزاى تو نبود