تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦

423 [ آن دم كه نه شمع و نه لگن بود ]

ح
آن دم كه نه شمع و نه لگن بود * شمع دل من زبانه‌زن بود وان دم كه نه جان و نه بدن بود * دل فتنه يار سيم‌تن بود در آينه روى يار جستم * خود آينه روى يار من بود دل در پى او فتاد و او را * خود در دل تنگ من وطن بود موج‌افكن قلزم حقيقى * هم گوهر و هم گهرشكن بود دى بر در دير دردنوشان * آشوب خروش مرد و زن بود ديدم بت خويش را كه سرمست * در دير حريف برهمن بود هربت كه مغانش سجده كردند * چون نيك بديدم آن شمن بود پروانهء روى خويشتن شد * آن فتنه كه شمع انجمن بود چون پرده ز روى خويش برداشت * خود پردهء روى خويشتن بود خواجو به زبان او سخن گفت * هيهات چه جاى اين سخن بود

424 [ وفات به بُود آن را كه در وفاى تو نبود ]

ح
وفات به بُود آن را كه در وفاى تو نبود * كه مبتلا بُود آن‌كس كه مبتلاى تو نبود چو خاك مىشوم آن به كه خاكپاى تو باشم * كه خاك بر سر آن‌كس كه خاك پاى تو نبود اسير بند شود هركه بندهء تو نگردد * جفاى خويش كشد هركه آشناى تو نبود ز ديده دست بشويم اگرنه روى تو بيند * ز سر طمع ببرم گر درو هواى تو نبود بر آتش افكنم آن دل كه در غم تو نسوزد * بباد بردهم آن جان كه از براى تو نبود بجز ثناى تو نبود هميشه ورد زبانم * كه حرز بازوى جانم بجز دعاى تو نبود بُود بجاى منت صد هزار دوست و ليكن * به دوستى كه مرا هيچ‌كس بجاى تو نبود دلم وفاى تو ورزد چرا كه هيچ نيرزد * دلى كه بستهء گيسوى دلگشاى تو نبود گداى كوى تو بودن ز ملك روى زمين به * كه سلطنت نكند هركه او گداى تو نبود چو سر ز خاك برآرند هركسى به اميدى * اميد اهل مودّت بجز لقاى تو نبود ترا به چشم تو بينم چرا كه ديدهء خواجو * سزاى ديدن روى طرب‌فزاى تو نبود