باز از فلك پير به اوميد وصالش * پيرانهسرم آرزوى بخت جوان بود
از جرعهء مى بزمگه بادهگساران * چون چشم من از خون جگر لالهستان بود
ناگاه ز ميخانه برون آمد و بنشست * آن فتنه كه آرام دل و مونس جان بود
در داد شرابى ز لب لعل و مرا گفت * در مجلس ما بىمى نوشين نتوان بود
چون ديد كه از دست شدم گفت كه خواجو * هشدار كه پايت بشد از جاى و چنان بود
421 [ بىرخ حور به جنّت نفسى نتوان بود ]
ش
بىرخ حور به جنّت نفسى نتوان بود * بر سر آتش سوزنده بسى نتوان بود
من نه آنم كه بود با دگرى پيوندم * زانكه هر لحظه گرفتار كسى نتوان بود
با توام گرچه به گيسوى تو دستم نرسد * با تو هرچند كه بىدسترسى نتوان بود
يكدمم مرغ دل از خال تو خالى نبود * ليكن از شور شكر با مگسى نتوان بود
تا بود يكنفس از همنفسى دور مباش * گرچه بىهمنفسى خود نفسى نتوان بود
در چنين وقت كه مرغان همه در پروازند * بىپروبال اسير قفسى نتوان بود
خيز خواجو سر آبى طلب و پاى گلى * كه درين فصل كم از خار و خسى نتوان بود
422 [ آن زمان كز من دلسوخته آثار نبود ]
ح
آن زمان كز من دلسوخته آثار نبود * بجز از ورزش عشق تو مرا كار نبود
كوس بدنامى ما بر سر بازار زدند * گرچه بىروى تو ما را سر بازار نبود
هركه با صورت خوب تو نيامد در كار * چون بديديم بجز صورت ديوار نبود
هيچ خسرو نشنيديم كه همچون فرهاد * بستهء پستهء شيرين شكربار نبود
هرگز از گلبن ايّام كه چيدست گلى * كه از آن پس سروكارش همه با خار نبود
از سر دار مينديش كه در لشكر عشق * علم نصرت منصور بجز دار نبود
خواجو انفاس تو اين نكهت مشكين ز چه يافت * كه چنين غاليه در طلبهء عطار نبود