تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣

416 [ دوشم بشمع روى چو ماهت نياز بود ]

س
دوشم بشمع روى چو ماهت نياز بود * جانم چو شمع از آتش دل در گداز بود در انتظار صيد تذرو وصال تو * چشمم ز شام تا به گه صبح باز بود از من مپرس حال شب ديرپاى هجر * از بهر آنكه قصّه آن شب دراز بود من در نياز بودم و اصحاب در نماز * ليكن نياز من همه عين نماز بود مىساختم چو بربط و مىسوختم چو عود * زيرا كه چارهء دل من سوز و ساز بود در اصل چون تعلق جانى حقيقتست * مشنو كه عشق ليلى و مجنون مجاز بود ترك مراد چون ز كمال محبّتست * جم را گمان مبر كه بخاتم نياز بود پيوسته با خيال حبيب حرم‌نشين * جان اويس بلبل بستان راز بود خواجو كدام سلطنت از ملك هر دو كون * محمود را وراى وصال اياز بود

417 [ ياد باد آن شب كه در مجلس خروش چنگ بود ]

س
ياد باد آن شب كه در مجلس خروش چنگ بود * مطربان را عود بر ساز و دف اندر چنگ بود شاهدان در رقص بودند و حريفان در سماع * وانكه او بر خفتگان گلبانگ مىزد چنگ بود دستگير خستگان جام مى گلرنگ شد * مشرب آتش عذاران آب آتش‌رنگ بود گوش جانم بر سماع بلبلان صبح‌خيز * چشم عقلم بر جمال گلرخان شنگ بود گرچه صيقل مىبرد آثار زنگ از آينه * صيقل آئينهء جانم مى چون زنگ بود آن زمان كآن ماه رخشان خورآئين رخ نمود * باغ پرگل‌چهر گشت و كاخ پراورنگ بود بر من بيدل نبخشود و دلم را صيد كرد * گوئيان در شهر دلهاى پريشان تنگ بود پيش شيرين قصهء فرهاد مسكين كس نگفت * يا دل آن خسرو خوبان خلّخ سنگ بود مطربان از گفتهء خواجو سرودى مىزدند * ليكن آن گل‌روى را از نام خواجو ننگ بود

418 [ دوشم وطن بجز در دير مغان نبود ]

ش
دوشم وطن بجز در دير مغان نبود * قوت روان من ز شراب مغانه بود بود از خروش مرغ صراحى سماع من * وز سوز سينه هر نفسم جز فغان نبود دل را كه بود بىخبر از جام سرمدى * جز لعل جانفزاى بتان كام جان نبود