طاوس جلوهساز گلستان عشق را * بيرون ز صحن روضهء قدس آشيان نبود
كس در جهان نبود مگر يار من و ليك * گرد جهان بگشتم و او در جهان نبود
بر هر طرف ز عارض آن ماه دلستان * ديدم گلى شكفته كه در گلستان نبود
همچون كمر بگرد ميانش درآمدم * او را ميان نديدم و او در ميان نبود
جز خون دل كه آب رخم را بباد داد * در جويبار چشم من آب روان نبود
گفتم كرانه گيرم از آشوب عشق او * وين بحر را چو نيك بديدم كران نبود
كون و مكان بگشتم و در ملك هر دو كون * او را مكان نديدم و بىاو مكان نبود
خواجو گهى بنور يقين راه بازيافت * كز خويشتن برون شد و اينم گمان نبود
419 [ بىگلبن وصلت به گلستان نتوان بود ]
ش
بىگلبن وصلت به گلستان نتوان بود * بىشمع جمالت به شبستان نتوان بود
اى يار عزيز ار نبود طلعت يوسف * با مملكت مصر به زندان نتوان بود
در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دست * موقوف لب چشمهء حيوان نتوان بود
درياب كه سيلاب سرشكم بشد از سر * پيوسته چنين غرقهء طوفان نتوان بود
بىرايحهء زلف تو در فصل بهاران * از باد هوا خادم ريحان نتوان بود
ور در سر آن زلف پريشان رودم دل * از بهر دل خسته پريشان نتوان بود
خاموش نشايد شدن از نالهء شبگير * زيرا كه كم از مرغ خوشالحان نتوان بود
صوفى اگر از مى نشكيبد چه توان كرد * با ساغر مى منكر مستان نتوان بود
تا خرقه به خوندل پيمانه نشوئى * با پير مغان بر سر پيمان نتوان بود
خواجو چه نشينى كه گر ايّوب صبورى * چندين همه در محنت كرمان نتوان بود
رو ساز سفر ساز كه از آرزوى گنج * بىبرگ درين منزل ويران نتوان بود
420 [ ديشب همه شب منزل من كوى مغان بود ]
ش
ديشب همه شب منزل من كوى مغان بود * وز نالهء من مرغ صراحى به فغان بود
همچون قدحم تا سحر از آتش سودا * خون جگر از ديدهء گرينده روان بود
با طلعت آن نادرهء دور زمانم * مشنو كه غم از حادثهء دور زمان بود
بىشهد شكرريز وى از فرط حرارت * چون شمع شبستان دل من در خفقان بود