407 [ به آب گل رخ آن گلعذار مىشويند ]
ش
به آب گل رخ آن گلعذار مىشويند * و يا به قطرهء شبنم بهار مىشويند
بكوى مغبچگان جامههاى صوفى را * به جامهاى مى خوشگوار مىشويند
هنوز نازده منصور تخت بر سر دار * به خون ديدهء او پاى دار مىشويند
خوش آن صبوح كه آتشرخان ساغرگير * به باده لعل لب آبدار مىشويند
به حلقهئى كه ز زلفت حديث مىرانند * دهان نخست به مشك تتار مىشويند
بپوش چهره كه مشّاطگان نقشنگار * ز شرم روى تو دست از نگار مىشويند
بسا كه شرحنويسان روزنامهء گل * ورق ز شرم تو در جويبار مىشويند
قتيل تيغ ترا خستگان ضربت شوق * به آب ديدهء گوهر نثار مىشويند
بشوى گرد ز خاطر كه ديدگان هردم * ز لوح چهرهء خواجو غبار مىشويند
408 [ ديگران را عيش و شادى گرچه در صحرا بُود ]
ح
ديگران را عيش و شادى گرچه در صحرا بُود * عيش ما هرجا كه يار آنجا بُود آنجا بُود
هر دلى كز مهر آن مهروى دارد ذرّهئى * در گداز آيد چو موم ار فى المثل خارا بود
سنبلت زانرو به بالا سر فرود آورده است * تا چو بالاى تو دايم كار او بالا بود
هست در سالى شبى ايّام را يلدا و ليك * كس نشان ندهد كه ماهى را دو شب يلدا بود
تنگچشمان را نيايد روى زيبا در نظر * قيمت گوهر چه داند هركه نابينا بُود
از نكورويان هرآنچ آيد نكو باشد ولى * يار زيبا گر وفادارى كند زيبا بُود
حال رنگ روى خواجو عرضه كردم بر طبيب * ناردان فرمود از آن لب گفت كان صفرا بُود
409 [ آن رفت كه ميل دل من سوى شما بود ]
ش
آن رفت كه ميل دل من سوى شما بود * شب تا بسحر خوابگهم كوى شما بود
آن رفت كه پيوستهام از روى عبادت * محراب روان گوشهء ابروى شما بود
آن رفت كه شمع دل من در شب حيرت * در سوز و گداز از هوس روى شما بود
آن رفت كه از نكهت انفاس بهاران * مقصود من سوختهدل بوى شما بود
آن رفت كه در تيره شب از غايت سودا * دلبند من خستهجگر موى شما بود