تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

407 [ به آب گل رخ آن گل‌عذار مىشويند ]

ش
به آب گل رخ آن گل‌عذار مىشويند * و يا به قطرهء شبنم بهار مىشويند بكوى مغبچگان جامه‌هاى صوفى را * به جامهاى مى خوشگوار مىشويند هنوز نازده منصور تخت بر سر دار * به خون ديدهء او پاى دار مىشويند خوش آن صبوح كه آتش‌رخان ساغرگير * به باده لعل لب آبدار مىشويند به حلقه‌ئى كه ز زلفت حديث مىرانند * دهان نخست به مشك تتار مىشويند بپوش چهره كه مشّاطگان نقش‌نگار * ز شرم روى تو دست از نگار مىشويند بسا كه شرح‌نويسان روزنامهء گل * ورق ز شرم تو در جويبار مىشويند قتيل تيغ ترا خستگان ضربت شوق * به آب ديدهء گوهر نثار مىشويند بشوى گرد ز خاطر كه ديدگان هردم * ز لوح چهرهء خواجو غبار مىشويند

408 [ ديگران را عيش و شادى گرچه در صحرا بُود ]

ح
ديگران را عيش و شادى گرچه در صحرا بُود * عيش ما هرجا كه يار آنجا بُود آنجا بُود هر دلى كز مهر آن مهروى دارد ذرّه‌ئى * در گداز آيد چو موم ار فى المثل خارا بود سنبلت زان‌رو به بالا سر فرود آورده است * تا چو بالاى تو دايم كار او بالا بود هست در سالى شبى ايّام را يلدا و ليك * كس نشان ندهد كه ماهى را دو شب يلدا بود تنگ‌چشمان را نيايد روى زيبا در نظر * قيمت گوهر چه داند هركه نابينا بُود از نكورويان هرآنچ آيد نكو باشد ولى * يار زيبا گر وفادارى كند زيبا بُود حال رنگ روى خواجو عرضه كردم بر طبيب * ناردان فرمود از آن لب گفت كان صفرا بُود

409 [ آن رفت كه ميل دل من سوى شما بود ]

ش
آن رفت كه ميل دل من سوى شما بود * شب تا بسحر خوابگهم كوى شما بود آن رفت كه پيوسته‌ام از روى عبادت * محراب روان گوشهء ابروى شما بود آن رفت كه شمع دل من در شب حيرت * در سوز و گداز از هوس روى شما بود آن رفت كه از نكهت انفاس بهاران * مقصود من سوخته‌دل بوى شما بود آن رفت كه در تيره شب از غايت سودا * دلبند من خسته‌جگر موى شما بود