401 [ پرىرخان كه برخ رشك لعبت چينند ]
ح
پرىرخان كه برخ رشك لعبت چينند * چه آگه از من شوريدهحال مسكينند
اگرچه زان لب شيرين جواب تلخ دهند * ولى به گاه شكرخنده جان شيرينند
به خويشتن نتوان ديد حسن و منظر دوست * على الخصوص كسانى كه خويشتن بينند
كنون ز شكّر شيرين چه برخورد فرهاد * كه خسروان جهان طالبان شيرينند
مگر تو فتنه نخيزى و گرنه ز اهل نشست * چه فتنهها كه بخيزد چو بىتو بنشينند
پرندگان هواى تو شاهبازانند * اگرچه همچو كبوتر اسير شاهينند
ز چين زلف تو آگاه نيستند آنها * كاسير طرهء خوبان خلخ و چينند
مقامران محبت كه پاكبازانند * كجا ز عرصهء مهر تو مهره برچينند
نظر به ظاهر شوريدگان مكن خواجو * كه گنج معرفتند ار چه بيدل و دينند
402 [ اهل دل پيش تو مردن ز خدا مىخواهند ]
ش
اهل دل پيش تو مردن ز خدا مىخواهند * كشتهء تيغ تو گشتن بدعا مىخواهند
مرض شوق تو بر بوى شفا مىطلبند * درد عشق تو به امّيد دوا مىخواهند
طلب هركسى از وصل تو چيزى دگرست * بجز ارباب نظر كز تو ترا مىخواهند
ما چنين سوخته از تشنگى و لالهرخان * آب سرچشمهء مقصود ز ما مىخواهند
روى ننموده ز ما نقد روان مىجويند * ملك در بيع نياورده بها مىخواهند
بسرا مطرب عشّاق كه مستان از ما * دمبهدم زمزمهء پردهسرا مىخواهند
آن جماعت كه من از ورطه امانشان دادم * اين دمم غرقهء طوفان بلا مىخواهند
من وفا مىكنم و نيستم آگه كه مرا * از چه رو كشته شمشير جفا مىخواهند
پادشاهان جهان هيچ شنيدى خواجو * كه چرا درد دل ريش گدا مىخواهند
403 [ عاقلان كى دل بدست زلف دلداران دهند ]
س
عاقلان كى دل بدست زلف دلداران دهند * نقرهداران چون نشان زر به طرّاران دهند