تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦

401 [ پرىرخان كه برخ رشك لعبت چينند ]

ح
پرىرخان كه برخ رشك لعبت چينند * چه آگه از من شوريده‌حال مسكينند اگرچه زان لب شيرين جواب تلخ دهند * ولى به گاه شكرخنده جان شيرينند به خويشتن نتوان ديد حسن و منظر دوست * على الخصوص كسانى كه خويشتن بينند كنون ز شكّر شيرين چه برخورد فرهاد * كه خسروان جهان طالبان شيرينند مگر تو فتنه نخيزى و گرنه ز اهل نشست * چه فتنه‌ها كه بخيزد چو بىتو بنشينند پرندگان هواى تو شاه‌بازانند * اگرچه همچو كبوتر اسير شاهينند ز چين زلف تو آگاه نيستند آنها * كاسير طرهء خوبان خلخ و چينند مقامران محبت كه پاك‌بازانند * كجا ز عرصهء مهر تو مهره برچينند نظر به ظاهر شوريدگان مكن خواجو * كه گنج معرفتند ار چه بيدل و دينند

402 [ اهل دل پيش تو مردن ز خدا مىخواهند ]

ش
اهل دل پيش تو مردن ز خدا مىخواهند * كشتهء تيغ تو گشتن بدعا مىخواهند مرض شوق تو بر بوى شفا مىطلبند * درد عشق تو به امّيد دوا مىخواهند طلب هركسى از وصل تو چيزى دگرست * بجز ارباب نظر كز تو ترا مىخواهند ما چنين سوخته از تشنگى و لاله‌رخان * آب سرچشمهء مقصود ز ما مىخواهند روى ننموده ز ما نقد روان مىجويند * ملك در بيع نياورده بها مىخواهند بسرا مطرب عشّاق كه مستان از ما * دم‌به‌دم زمزمهء پرده‌سرا مىخواهند آن جماعت كه من از ورطه امانشان دادم * اين دمم غرقهء طوفان بلا مىخواهند من وفا مىكنم و نيستم آگه كه مرا * از چه رو كشته شمشير جفا مىخواهند پادشاهان جهان هيچ شنيدى خواجو * كه چرا درد دل ريش گدا مىخواهند

403 [ عاقلان كى دل بدست زلف دلداران دهند ]

س
عاقلان كى دل بدست زلف دلداران دهند * نقره‌داران چون نشان زر به طرّاران دهند