هيچكس با تو زمانى بمراد دل خويش * ننشيند مگر از خويش جدا بنشينند
دمبهدم مردمك چشم من افشاند آب * بر سر كوى تو تا گرد بلا بنشيند
برفروزد دلم از نكهت انفاس نسيم * گرچه شمع از نفس باد صبا بنشيند
تو مپندار كه دور از تو اگر خاك شوم * آتش عشق من از باد هوا بنشيند
من به شكرانهء آن از سر سر برخيزم * كان سهى سرو روان از سرپا بنشيند
عقل باور نكند كان شه خوبان خواجو * از تكبّر نفسى پيش گدا بنشيند
406 [ تنم تنها نمىخواهد كه در كاشانه بنشيند ]
ش
تنم تنها نمىخواهد كه در كاشانه بنشيند * دلم را دل نمىآيد كه بىجانانه بنشيند
ز دست بنده كى خيزد كه با سلطان درآميزد * كه كس با شمع نتواند كه بىپروانه بنشيند
دلى كز خرمن شادى نشد يك دانهاش حاصل * چنين در دام غم تا كى ببوى دانه بنشيند
اگر پيمان كند صوفى كه دست از مى فروشويم * به خلوت كى دهد دستش كه بىپيمانه بنشيند
مرا گويند دل بركن به افسون از لب ليلى * ولى كى آتش مجنون بدين افسانه بنشيند
دلم شد قصر شيرين وين عجب كان خسرو خوبان * بدينسان روز و شب تنها در اين ويرانه بنشيند
چو يار آشنا ما را غلام خويش مىخواند * غريبست اينكه هر ساعت چنان بيگانه بنشيند
بتى كز عكس رخسارش چراغ جان شود روشن * چه دود دل كه برخيزد چو او در خانه بنشيند
خرد داند كه گر خواجو رهائى يابد از قيدش * چرا دور از پرىرويان چنين ديوانه بنشيند