مگذر از ياران كه در هنگام كارافتادگى * واجب آن باشد كه ياران يارى ياران دهند
گر به دردى بازماندى دل ز درمان برمگير * ساقيان اول قدح دُردى به خمّاران دهند
خون دل مىخور كه هم روزى رسانندت بكام * پادشاهان روز كين خلعت به خونخواران دهند
وقت را فرصت شمر زيرا كه هنگام صبوح * مست چون در خواب باشد مى به هشياران دهند
گر درين معنى درستى درد را درمان شمر * مشفقان از بيم جان دارو به بيماران دهند
خيز و خواجو را چو كار از دست شدى كارى برآر * روز محنت كارداران دل به بيكاران دهند
404 [ اهل تحقيق چو در كوى خرابات آيند ]
س
اهل تحقيق چو در كوى خرابات آيند * از ره ميكده بر بام سماوات آيند
تا ببينند مگر نور تجلّى جمال * همچو موسى ارنى گوى بميقات آيند
گر كرامت نشمارند مى و مستى را * از چه در معرض ارباب كرامات آيند
بر سر كوى خرابات خراب اولاتر * زانكه از بهر خرابى بخرابات آيند
پارسايان كه مى و ميكده را نفى كنند * گر بنوشند مئى جمله در اثبات آيند
ور چو من محرم اسرار خرابات شوند * فارغ از صومعه و زهد و عبادات آيند
به دواخانهء الطاف خداوند كرم * دردمندان تمنّاى مداوات آيند
تشنگان آب اگر از چشمهء حيوان جويند * فرض عينست كه چون خضر بظلمات آيند
اسب اگر بر سر خواجو بدواند رسدش * آنكه شاهان جهان پيش رخش مات آيند
405 [ بنشين تا نفسى آتش ما بنشيند ]
ش
بنشين تا نفسى آتش ما بنشيند * ورنه دود دل ما بىتو كجا بنشيند
گر كسى گفت كه چون قد تو سروى برخاست * اين خياليست كه در خاطر ما بنشيند
چو تو برخيزى و از ناز خرامان گردى * سرو بر طرف گلستان ز حيا بنشيند