396 [ صوفى اگرش بادهء صافى نچشانند ]
ح
صوفى اگرش بادهء صافى نچشانند * صاحبنظران صوفى صافيش نخوانند
بنگر كه مقيمان سراپردهء وحدت * در دير مغان همسبق مغبچگانند
رو گوش كن از زمزمهء ناله ناقوس * آن نكته كه ارباب خرد واله از آنند
در حلقهء رندان خرابات مغان آى * تا يكنفس از خويشتنت بازرهانند
از كعبه چه پرسى خبر اهل حقيقت * كاين طايفه در كوى خرابات مغانند
از مغبچگان مىشنوم نكتهء توحيد * و ارباب خرد معنى اين نكته ندانند
سرحلقهء رندان خرابات چو خواجوست * زان همچو نگينش همه در حلقه نشانند
397 [ چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند ]
س
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند * صبوحيان نفس از آتش مذاب زنند
بتاب سينه چراغ فلك برافروزند * ز آب ديده نمك بر دل كباب زنند
چو آفتاب ز جيب افق برآرد سر * ز ماه يكشبه آتش در آفتاب زنند
شكنج سنبل طاوس بيكران گيرند * هزار قهقهه چون كبك بر غراب زنند
مغان بساغر مى آب ارغوان ريزند * بتان به تنگ شكرخنده بر شراب زنند
بوقت صبح پرىچهرگان زهرهجبين * دم از سهيل شبافروز مهنقاب زنند
به چين طرّه پرتاب قلب دلشكنند * به تير غمزهء پرخواب راه خواب زنند
ز تاب مى چو سمن برگشان برآرد خوى * ز چهره بر گل روى قدح گلاب زنند
به جرعه آب رخ خاكيان بباد دهند * بر آتش دل خواجو ز باده آب زنند
398 [ ساقيان چون دم از شراب زنند ]
ش
ساقيان چون دم از شراب زنند * مطربان چنگ در رباب زنند
گلعذاران به آب ديدهء جام * بسكه بر جامها گلاب زنند
مهرورزان به آه آتشبار * دود در ديدهء سحاب زنند
صبحخيزان به نغمهء سحرى * هر نفس راه شيخ و شاب زنند