تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
هركه خواهد كه برد سر به سلامت خواجو * گو درين كوى منه پاى كه عيّارانند

394 [ مستم آنجا مبر اى يار كه سرمستانند ]

س
مستم آنجا مبر اى يار كه سرمستانند * دست من گير كه اين طايفه پردستانند آن دو جادوى فريبنده افسون سازش * خفته‌اند اين دم از آن روى كه سرمستانند در سراپردهء ما پرده‌سرا حاجت نيست * زانكه مستان همه طوطى شكردستانند مهرورزان كه وصالت به جهانى ندهند * با جمال تو دو عالم بجوى نستانند عاشقان با تو اگر زانكه به زندان باشند * با گلستان جمالت همه در بستانند زلف و خال تو به خط ملك ختا بگرفتند * هندوان بين كه دگر خسرو تركستانند زيردستان تهيدست بلاكش خواجو * جان ز دستش نبرند ار به مثل دستانند

395 [ چه كسانند كه در قصد دل ريش كسانند ]

ح
چه كسانند كه در قصد دل ريش كسانند * با من خسته برآنند كه از پيش برانند مىكشند از پى خويشم كه به زارى بكشندم * كه مرا تا نكشند از غم خويشم نرهانند صبر تلخست و طبيبان ز شكرخندهء شيرين * همچو فرهاد بجز شربت زهرم نچشانند اى كه بر خسته‌دلان مىگذرى از سر حشمت * هيچ دانى كه شب هجر تو چون مىگذرانند گر توانى بعنايت نظرى كن كه ضعيفان * صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند چه تمتّع بود ارباب كرم را ز تنعم * گر نصيبى به گدايان محلّت نرسانند بجز از مردمك ديده اگر تشنه بميرم * آبم اين طايفه بىروى تو بر لب نچكانند آن‌چنان بستهء زنجير سر زلف تو گشتم * كه همه خلق جهانم ز كمندت نجهانند عارفان تا كه بجز روى تو در غير نبينند * شمع را چون تو بمجلس بنشينى بنشانند جز ميانت سر موئى نشناسيم و ليكن * عاقلان معنى اين نكتهء باريك ندانند خواجو از مغبچگان روى مگردان كه ازين روى * اهل دل معتكف كوى خرابات مغانند
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 183 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى