هركه خواهد كه برد سر به سلامت خواجو * گو درين كوى منه پاى كه عيّارانند
394 [ مستم آنجا مبر اى يار كه سرمستانند ]
س
مستم آنجا مبر اى يار كه سرمستانند * دست من گير كه اين طايفه پردستانند
آن دو جادوى فريبنده افسون سازش * خفتهاند اين دم از آن روى كه سرمستانند
در سراپردهء ما پردهسرا حاجت نيست * زانكه مستان همه طوطى شكردستانند
مهرورزان كه وصالت به جهانى ندهند * با جمال تو دو عالم بجوى نستانند
عاشقان با تو اگر زانكه به زندان باشند * با گلستان جمالت همه در بستانند
زلف و خال تو به خط ملك ختا بگرفتند * هندوان بين كه دگر خسرو تركستانند
زيردستان تهيدست بلاكش خواجو * جان ز دستش نبرند ار به مثل دستانند
395 [ چه كسانند كه در قصد دل ريش كسانند ]
ح
چه كسانند كه در قصد دل ريش كسانند * با من خسته برآنند كه از پيش برانند
مىكشند از پى خويشم كه به زارى بكشندم * كه مرا تا نكشند از غم خويشم نرهانند
صبر تلخست و طبيبان ز شكرخندهء شيرين * همچو فرهاد بجز شربت زهرم نچشانند
اى كه بر خستهدلان مىگذرى از سر حشمت * هيچ دانى كه شب هجر تو چون مىگذرانند
گر توانى بعنايت نظرى كن كه ضعيفان * صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند
چه تمتّع بود ارباب كرم را ز تنعم * گر نصيبى به گدايان محلّت نرسانند
بجز از مردمك ديده اگر تشنه بميرم * آبم اين طايفه بىروى تو بر لب نچكانند
آنچنان بستهء زنجير سر زلف تو گشتم * كه همه خلق جهانم ز كمندت نجهانند
عارفان تا كه بجز روى تو در غير نبينند * شمع را چون تو بمجلس بنشينى بنشانند
جز ميانت سر موئى نشناسيم و ليكن * عاقلان معنى اين نكتهء باريك ندانند
خواجو از مغبچگان روى مگردان كه ازين روى * اهل دل معتكف كوى خرابات مغانند